( فاجعهی اقتدار و آتوريتهی فقها و
آخوندها و مراجع تقليد = [Sola
es quies - mecum ruina
cuncta si video obruta; -
mecum omnia abeant. Trahere, cum pereas, libet.
= من آنزمان، آرامش خود را بازخواهم يافت كه همه چيز را
همراه مرگ خودم، ويران و نابود و سر به نيست كرده باشم.
همه چيز بايستي همراه مرگ من به عدم بپيوندد. جاذبه های
قدرتپرستی من در لحظات مرگ است كه به من آرامش می دهند؛
زيرا همه چيز را با مرگ خودم به قعر نيستی فرو مي كشانم. ]
)
« سنكا ( ۴ ق.م - ۶۵ ب. م ) » - مجموعه
ي آثار - متن لاتين .
1- تکواره؛ ولی هم پیما.
زندگي
انسانها بسان رودخانه ای می ماند که از کوهسارهای خانوادگی
و پیچ و خمهای خویشاوندی و طایفه ای گذر می کند و به دریای
اجتماع می پیوندد. هر انسانی دوست دارد که زندگي فردی اش،
گوارا و زلال و پر جوش و خروش و روان باشد. ولي همانطور که
آبهای کوهساران در گذرگاه بسترهای طبیعی خود به سوی مقصدی
نامعلوم روان است و از پیچ و خمهای ناشناخته و اسرار آمیز
عبور مي کند، خطر آلوده شدنها و هرز رفتها و تبخیر شدنها و
فرو افتادنها و فرو رفتنها و برخورد با موانع صخره سان نيز
اجتناب ناپذير است. از اين رو، جريان آبها هر چقدر
نيرومندتر و سنگينتر باشد، مي تواند به همان اندازه و
گنجايش خودش نيز، موانع و آلودگيها و خار و خاشاک را با
خودش به همراه ببرد و بستر جاري خود را از آلودگي پاک کند.
جامعه ي ما به شدّت، آلوده ي بسياري از خباثتها و کثافتهای
رفتاری و گفتاری شده است؛ زيرا رودخانه ي زندگي فرد فرد ما
در بستري مشترک [ = فلسفه ی باهمزیستی ] جاري نيست تا
بتوانيم در باهمآيي و همبستگي خود، نيرويي اجتماعي
بيافرينیم از بهر چيره شدن بر موانع و صخره ها و درّه ها و
ژرفاهها و پيچ و خمهاي مسائل و مشکلات زندگي اجتماعي. ما
آلوده ي ايستايي و پراکنده بودن خود شده ايم. به همين دليل
است که درياي ايرانزمين، مسموم شده و تعفن مي دهد و زندگي
در آن، در حال هلاکت است.
2- پیشاهنگ شدن و سرمشق رفتار.
انسانها زمانی «
آزاد » هستند که در خودشان، آن دلیری و
رادمنشی را برای اتّخاذ
« تصمیم »،
کشف و اجرا کنند. هر تصمیمی نیز دربیست که به سوی
« تاریکی مجهولات »
گشوده می شود و تمام استعدادها و هنرها و آموخته ها و فهم
و شعور و سوائق فرد، فرد ما را به همآوردی فرا می خواند.
نسلهای آن ملّتی که از
« تاریکی و آزمودن
مجهولات » وحشت کنند و واپس نشینند، در
آغاز به خودشان خیانت کرده اند و سپس به نسلهای پس از خود.
آنانی که در شعله های عشق به آزادیهای فردی و اجتماعی در
حال سوختن و اشتیاقهای بی قرار می باشند، بایستی هنر مصمّم
شدن برای آزمودن فروزه ها و استعدادها و چیره دستیهای خود
را در « تاریکی
مجهولات » نشان دهند. آزادی را نمی توان
از هیچ کجا به چنگ آورد یا دُزدید؛ زیرا آنکه می خواهد
« آزاد »
باشد، باید «
تصمیم بگیرد و آماده ی همآوردی با مجهولات »
شود. از این رو، آموزش و پرورش جوانان و کودکان و افراد یک
ملّت فقط زمانی امکانپذیر می شود و بار و بر خواهد داد که
« فرزانه گان و
کشور داران و هنرمندان و پژوهشگران و مسئولان و کلّا
پیشاهنگان یک ملّت » هرگز در
« شکّ و سرگردانی و بی
اعتنائی و مسئولیّت گریزی » غوطه ور
نباشند؛ زیرا فقط آنانی می توانند پیشاهنگ و راهگشای مسائل
و سرمشق رفتار پسندیده در اجتماع انسانها شوند که خودشان
به تن خویش به «
پرنسیپهای انساندوستی و ارزشهای معنوی »
پایبند باشند تا بتوانند راهی را نمادگذاری و روشن افروز
کنند که دیگران را به پیمودن آن، شوق و رغبت و اختیار
باشد. آموزگاران و کشور دارانی که تنها به موعظه و نصیحت و
اندرز و پند و توصیه و امر و زور و امثالهم متوسّل می
شوند، هرگز نخواهند توانست سنگی را از روی سنگ دیگر
بدبختیهای اجتماعی بردارند. آنچه که باید تاثیر گذار و با
نفوذ باشد، «
فقط کلمات و مواعظ » نیستند؛ بلکه
« بود و منش پیشاهنگان »
هست که می تواند
« الگوی رفتاری دیگران »
شود و آنها را به شوق و ذوق خوشمنشی بیانگیزاند.
3-
نیندیشیدن در باره ی صورت مسئله و کژ رویهای حلّ مسئله.
« طیف
مخالفان حکومت فقاهتی » با تمام آن خوش نیّتیهای خود و «
نشستها و گرد هم آمدنهای گاه گداری » به تنها چیزی که اصلا
و ابدا رو نمی آورند و در باره ی آن نیز هیچ سخنی نمی
گویند، همانا « اصل مسئله ی حقّانیّّت نداشتن حکومت فقاهتی
» می باشد. تمام بحثها و بگو مگوهای « مخالفان » به
گرداگرد محورهایی می چرخند که هیچ ربطی به واقعیّت حاکم و
اقتداری فقها و آخوندها ندارند که ندارند. حتّا اکثر شرکت
کننده گان در نشستهای مختلف، اختلافشان بر سر علایق شخصی و
اعتقادات فردی و گروهی و مسلکی و گرایشی باشد تا « اختلاف
نظر داشتن » بر سر شیوه های روبرویی با مسئله. گفتنی است
که صورت مسئله ی حکومت فقاهتی را بایستی فهمید تا بتوان
با تاکتیکها و روشهای دور اندیشانه و بسیار حسابشده، نرم
نرم به کمک مردم و تمام آن نیروهای مسئول و ایراندوست و
بیدار وجدان و هوشیار بتوان به ساقط و خنثا کردن اقتدار و
حاکمیّت آخوندی، پایانی ابدی داد. ولیکن واقعیّت اسف انگیز
رفتارها و موضعگیری طیفهای مختلف مخالفان حکومت فقاهتی تا
امروز نشان داده و اثبات کرده اند که « صورت مسئله =
حقّانیّت نداشتن حکومت و ولایت فقاهتی » را نادیده می
گیرند و از کنارش می گذرند و دقیقا با همین بی اعتنایی
خواسته و ناخواسته است که در باره ی رفع مسئله ی حادّ
مملکتی [ = اقتدار و حاکمیّت مطلق فقها ] نمی توانند پیگیر
و مصمّم با یکدیگر، رایزنی و هماندیشی و همسخنی بار آور
داشته باشند. من در جِستارهای منتشر شده ام بارها استدلال
آورده ام که مبارزه با اقتدار حکومت فقاهتی بایستی حول و
حوش چهار محور کلیدی برای ساقط کردن اقتدار آخوندها، تلاش
استخواندار و پیگیر و سرسختانه داشت تا بتوان به جایی
رسید. محورهایی مثل: 1- مطلقیّت قداست جان و زندگی 2- لغو
شرایع اسلامیّت که به نام تحریفی و اماله ای قانون اساسی
به مردم، حقنه شده است. 3- حذف بدون امّا و اگر پسوند مضحک
و مزخرف و صغیر ساز و تحقیر آمیز « اسلامی » از نام
ایران؛، زیرا مروّجان و موگّلان و متولیّان چنین صفتی تا
امروز اثبات کرده اند که در خصومت با تاریخ و فرهنگ و
واقعیّت زیستی و چندین ملّیتی ایرانزمین می باشند. 4- هر
ایرانی بدون امّا و اگر، محقّ و مجاز است که به ایرانزمین
باز گردد و هیچکس و هیچ ارگانی و اداره ای و غیره و ذالک
نیز، حقّانیّت ندارند که در زندگی خصوصی و افکار و ایده ها
و دار و ندارش، لم و بمی بکنند. تا چنین اصلهای کلیدی، «
موضوع بحث و محور اندیشیدن و رایزنی در باره ی آلترناتیو
حکومت فقاهتی » قرار نگیرند، تمام بگو مگوی نشستهای مختلف
مخالفان، ثمره ای کلیدی نخواهند داشت و تحوّلی نیز در
واقعیّت اقتداری فقها ایجاد نمی کنند و حتّا باعث می شوند
که آخوندها به ریش مخالفان خود فقط بخندند.
4- طوفان
غبار آلود و خفقانی اخبار.
بارش شبانه
روزی رگبارهای سر سام آور « خبرها » باعث می شوند که چشمان
مغز و روان و ذهنیّت انسانها از دیدن « علل و ریشه های
تولید گرد و غبارهای طوفانی در عرصه ی اجتماع » محروم شوند
و وجود انسان به طور کلّی در گرداب هجوم سیلابوار « اخبار
دلهره آور و آزارنده و تاسف انگیز »، ناخواسته، غرق
رویدادهای روزمره شوند. در حالیکه برای اندیشیدن در باره ی
مصیبتها و فلاکتها و بدبختیها و رنجهای قرن به قرن و چه
بسا هزاره ای مردم و میهن خود بایستی تا می توان از سطح
رباینده گی اخبار روزمره فاصله ی آگاهانه گرفت تا بتوان
کمتر به « دام گردبادی آنها » درغلتید و بیشتر و بیشتر به
« ریشه یابی و منشاء رویدادها »، دقیق و ظریف بین شد و «
علل فلاکتها » را در خاستگاه آنها شناخت و از بهر گلاویز
شدن با آنها چاره گر کاردان و ماهر و اندیشنده شد. ملّتی
که تحصیل کرده گان و فعّالین عرصه ی کشور داری و فرهنگی اش
به « گرداب اخبار روزمره » فرو افتاده باشند، فقط شبانه
روز به گرد حلقه ی گیج سرانه ی « تکرار مکرّرات » خواهند
چرخید تا یا بلعیده ی حوادث شوند یا اینکه آنقدر خیره سر
بمانند که نتوانند در باره ی هیچ چیزی، کاری را از پیش
ببرند؛ چه رسد به واقعیّت پذیر کردن آرزوها و آرمانها و
ایده آلها و رویاهای خوش نقش و نگار خود. گرفتار شدن در «
تور گردباد حوادث میهنی و جهانی » به معنای اندیشیدن در
باره ی راهکارهای اساسی برای برونرفت از مصیبتهای میهنی و
جهانی نیست که نیست.
5-خاستگاههای نامرئی مسائل حادّ.
کثیری از ما
ایرانیان، عادت کرده ایم که وجود مسائل را بیرون از «
دایره ی زندگی و اعتقادات شخصی خود » بدانیم. برای ما هر
کاری که بکنیم و « منفعت و سود خواهی و سوائق لذّت جوی
شخصی تک، تک ما » را ترضیه و ترمیم و پاسخگو باشند، وجود
چنان رفتارها و گفتارها و رویدادهایی، « احسن و پسندیده »
می باشند. فقط ما از لحظه ای صدایمان در برابر حکومتگران
بی لیاقت و فرّ به آسمان « دادخواهی و دادجویی » بلند می
شود که « منفعتها و امتیازهایمان »، ناگهان کاسته شوند یا
آسیب ببینند یا نارسا ترضیه شوند. مسئله ی پیدا کردن مقصر
و فاعل و « بانی و باعث شرّ » در وجود ما می کوشد که بیرون
از « خصوصیّات رفتاری و گفتاری و کرداری و نظری تک، تک ما
»، دیگران را آماج تمام سیاه روزیهای خود بدانیم بدون آنکه
لحظه ای در این باره تامّل کنیم که چقدر « سهم فردی خود »
ما می تواند در رویداد مصائب و فلاکتها، نقش تعیین کننده
نیز داشته باشند. ما عادت کرده ایم که بانی مصیبتهای فردی
و اجتماعی را بیرون از خود به دنبالش بگردیم. به همین
دلیل، هیچکس خودش را « مقصّر » نمی داند که بخواهد
مسئولیّت « فلاکتهای فردی و اجتماعی را به سهم خود » بر
عهده بگیرد. از این رو، مسائل ایران ما، مسائلی هستند که
به « هیچکس » مربوط نیستند تا بخواهد برای برطرف کردن آنها
به سعی و وسع خویش، کوششها کند و آستین همّت بالا بزند.
6- گم کردن سر نخ مسائل.
تمام سرکشیها و اعتراضها و طغیانها و قیامها و انقلابها و
کشمکشهای خونین و ویرانگریهای
« بدون نتیجه »
از این جا ریشه می گیرند که مردم و طیف تحصیل کرده گان
اجتماع، هنوز نمی کوشند «
ریشه ی مسائل اجتماعی را کند و کاو کنند و علّت تمام
نارضایتیها و واکنشهای نفرت آلود داشتن را »
نسبت به حُکّام بی لیاقت و خاصم، منشاء یابی کنند . مردم
ما در سایه ی «
متابعت کردنها و دنباله رویها و گدا صفت بازیهای کثیری از
تحصیل کرده گان مقلّد هر چی باختر زمینیان حُکم کردند »
از عصر مشروطه تا همین امروز،
« مسائل خودش »
را گم کرده است. به همین سبب نیز هست که مردم نمی توانند
با شورشهای مقطعی و دهه ای و سال به سال و گاه گداری خود
به اهدافی و مقاصدی حسابشده برای روبرو شدن و حلّ و فصل
کردن مسائل خود برسند. ما تا ندانیم که مسائل میهن و
مُعضلات باهمستانمان در کجا ریشه دارند و چگونه و با
کدامین روشهای خردمند و بار آور می توان و بایستی به برطرف
کردن آنها بکوشیم، مطمئنا در طول زمانهای نامعلوم نیز با
شورشهای جور واجور نخواهیم توانست
« مسائلی »
را پاسخ بگوییم که ما آنها را تا امروز
« گم کرده ایم »
و گیجسرانه، وجود عاصی خود را به دست امواج حوادث، دخیل
آرزومند و مشگل گشاینده بسته ایم. مسائل اجتماع ایرانزمین
را از یک طرف «
تحصیل کرده گان سطحی نگر و اهل طایفه ی ترجمه جات و از
طرف دیگر، حکومتگران خبیث و ضدّ فرهنگ و خونریز »
از جلو چشمان مردم، استتار کرده اند. ما زمانی خواهیم
توانست تحوّلاتی کلیدی و اساسی در مناسبات اجتماعی مردم و
حکومتگران ایرانزمین ایجاد کنیم که
« مسائل سرزمینمان »
را بشناسیم و آنها را از آن خود بدانیم و در صدد گلاویز
شدن با آنها بر آییم. مسائل ما نیز هرگز
« مسائل مردم دیگر
سرزمینها یا اینهمانی گوهری و ظاهری داشتن با مسائل آنها »
نیست که نیست. مسائل اجتماع و مردم و میهن ما، مسائل خاصّ
خودمان هست؛ زیرا واقعیّت چنان مسائلی از پیامدهای رفتاری
و گفتاری و اخلاقی و آموزش و پرورشی تک، تک ما ایرانیان
معاصر و به طور کلّی مسائل ارثیه ای تاریخی و فرهنگی
خودمان می باشند.
7- وحشت از دیگر
اندیشان.
تفاوت کشور داران باختری با مدّعیان عرصه ی
« سیّاسیگری در ایرانزمین »
( ما
هنوز هیچ درکی از پولیتیک در زبانها و فرهنگ باختر
زیمینیان نداریم . جهان آرایی را در زبانها و فرهنگ
ایرانی نیز متاسفانه نمی شناسیم!. )
به گرداگرد محور این حقیقت تلخ و خانمانسوز می چرخد که
کشور داران باختری برای رسیدن و واقعیّت پذیر کردن چه بسا
« ساختن مدرسه
ای در فلان آبادی » به سالها
« بحث و کشمکشهای
استدلالی و پیگیری سر سختانه با چهره های مختلف اپوزیسیون
نظری و مقتدر » رو می آورند تا سر انجام
به اهداف خود دست یابند؛ ولو سی درصد از تمام آن هدفها
باشد. در اجتماع ما برعکس می باشد. هیچکس حاضر نیست برای
اهداف و خواسته ها و ایده آلها و آرمانها و آرزوهای خود با
« دیگر اندیشان
»، گفت و شنودی داشته باشد یا حضور آنها
را برتابد و به رسمیّت شناسد یا اینکه پیگیر و سر سخت برای
واقعیّت پذیری اهداف و مقاصد خود، کوششها کند. ما هر چیزی
را به طور کامل و تمام و صد در صد و فوری می خواهیم. حاضر
نیز نیستیم برای کسب خواسته های خود، صنّار از وجود خود،
مایه بگذاریم. یا مخالف عقیدتی و فکری و نظری داشته باشیم.
هر چیزی برای ما بایستی
« گنج باد آورده و
رایگان و مفت و مجانی » باشد. وحشت از
دیگر اندیشان و تلاش نکردن برای تفاهم با یکدیگر، قرنهاست
که مردم ما را محکوم
« اقتدار ضحّاک صفتی
حُکّام بی شعور و نفهم و بی لیاقت » کرده
است. ما تا نیاموزیم که چگونه می توان
« دیگر اندیشان »
را برتابید و به رسمیّت شناخت و با آنها هماندیشی کرد و
پرنسیپ سنجشگری را در حقّ دیدگاههای یکدیگر پذیرفت، هرگز
از شرّ ضحّاکیان و مستبدان و دیکتاتورها نیز آسوده نخواهیم
شد.
8- مفاهیم عام و
واقعیّتهای تکواره.
هیچ چیزی جنبه ی عام ندارد. ما فقط با
« تکواره ها »
روبروییم. مفاهیم عام راسیونالیستی برای اندیشیدن در باره
ی مسائل «
تکواره ها » ست که آفریده و پروریده شده
اند؛ نه اینکه «
مفهوم عام » به خودی خود و فی نفسه نیز
وجود داشته باشد. حتّا واقعیّت پذیر کردن
« دادگزاری »
نیز از راه مویرگ تکواره ها و فردیّتهاست که امکانپذیر می
باشد. فرد است که بایستی دادگزار باشد؛ نه اینکه مفهومی
عام از قبل بسان بشکه ی آبی در جایی
( = حکومتها / دولتها /
ارگانها / اداره ها / سازمانها / احزاب / رهبران / گروهها
/ یسل کشان قدرت و غیره ) ذخیره باشد و هر
کسی بخواهد سهم خودش را با آوردن لیوان و سطل احتیاجش از
آن بهره برداری کند. چقدر ابناء بشر و ملّتهای مختلف در
طول تاریخ، قربانی
« مفاهیم عام »
شده اند و هنوز که هنوز است از تجربیّات استخوانسوز
خودشان، درسی نیاموخته و به خود نیامده اند؛ بویژه ما
ایرانیان که خُبره ی فریب خوردن از مفاهیم عام هستیم.
مفاهیم عام در هیچ اجتماعی واقعیّت عام نمی یابند؛ زیرا
آنچه که « عام » می باشد به حوزه ی تفکّر تعلّق دارد از بهر
اندیشیدن در باره ی کنکرتها برای همآهنگی و همسو کردن و
همآوازی فروزه های بهمنشی انسانهای کنکرت در راستای خوشی
همگانی.
9- ملّت بهانه ها.
انسانهایی که نخواهند کاری را از پیش ببرند؛ ولو منفعت و
خوشی و سعادت و هستی و نیستی خودشان در گرو چنان کاری
باشد، هر چیزی برایشان در قبال گریز از کار،
« بهانه ای صریح و مستدل
» می باشد. گریز از مسئولیّت را می توان
با انواع و اقسام شیوه ها توجیه کرد. خواه چنان توجیهاتی،
تصنّعی باشند، خواه با بسیاری از واقعیّتهای روزمره گی،
همخوان باشند، خواه احتمال رویدادشان، اجتناب ناپذیر باشد.
ما ملّتی از «
مردم بهانه تراش » شده ایم که تمام
« بی
مسئولیّتیها و جهالتها و ندانمکاریها و خباثتها و تنبلیها
و بی پرنسیپیها و صد جور رنگ عوض کردنهای خود را »
در طشت بهانه های دم دست می ریزیم؛ یعنی در طشت دامنه ی
حکومتگران خبیث گرفته تا تب یک ساعته در شب مهتابی از عشق
فاطی خانوم. وقتی من نخواهم کاری را انجام دهم، هیچکس با
پرتوان ترین استدلال نیز نخواهد توانست مرا در انجام چنان
کاری، مجبور یا تشویق و ترغیب کند. انسانهای بهانه تراش،
انسانهایی هستند که برای
« زندگی و پذیرش
مسئولیّت » هرگز آفریده و ساخته نشده اند.
وامانده گی و قهقرایی و رشد نامیزان و کژ و معوج و مریضحال
بودن مناسبات اجتماعی ایرانیان در هر فرمش از پیامدهای
رفتاری و نگرشی انسانهای بهانه تراش می باشد. بیایید برای یک بار نیز که شده، رادمنش باشیم و بپذیریم که ما
ایرانیان، بهانه تراش ترین مردم خاور میانه می باشیم؛ زیرا
نمی خواهیم به تن خویش، مسئولیّتی را به عهده بگیریم.
10- ثروتمند؛
امّا گدا صفت و ذلیل.
ایرانزمین، یکی از ثروتمندترین سرزمینهای جهان در
« فرهنگ فراسوی تضادها و دارنده ی منابع طبیعی سرشار » می
باشد. ولی پیامدهای
« سُست فکری و نیندیشیدن
عمیق و حماقتهای زنگار گرفته » باعث شده
اند که مردم ما از طیف تحصیل کرده اش گرفته تا فرد ساده و
عامی اش، « گدا
صفت و ذلیل رفتار » باشند. تحصیل کرده اش
نمی تواند و نمی کوشد و نمی خواهد
« پُتانسیلهای فکری و ایده ای فرهنگ ناشناخته ی مردم سرزمین خودش »
را بشناسد و کشف کند و به تئوریزه کردن ابعاد رنگارنگ آن
همّت کند. به همین دلیل، شبانه روز با گرفتن کاسه ی گدایی،
دور دنیا به دریوزه گی افتاده است. گدای مارکس. گدای
نیتچه. گدای هایدگر. گدای پوپر. گدای دریدا. گدای رورتی.
گدای هگل. گدای روسیه. گدای آمریکا. گدای انگلیس. گدای
ااتّحادیه اروپا. گدای حقوق بشر. گدای سازمان ملل. گدای
ایکس و ایگرگ. دنبال سوسیالیسم؛ نه در فکر سوسیال اندیشی.
دنبال مدرنیته؛ نه در فکر نو زایی و نئ شدن از زهدان
تجربیّات خود. دنبال علمزده گی قیراطی؛ نه اندیشیدن با مغز
خود. دنبال دیجیتال بازی جهانی؛ نه مبتکر و ایده آفرین
شدن. دنبال پراگماتیسمزده گی هزار نبشه؛ نه رادمنش زیستن و
پهلوانی. انسان عامّی اش نیز، گدائیست که از سپیده ی صبح
تا غروب آفتاب، محکوم سنّتها و آداب و رسوم آوار شده یا
تحمیل شده یا اماله شده به آبا و اجدادش می باشد. دائم به
دنبال نشستن سر سفره ی ابوالفضل. پختن و خوردن آش نذری پشت
پا و شله زرد. سینه زدن برای این هیئت و آن هئیت. حلوا
خوری سر این قبر و اون گور. عَلَم گردانی برای این دسته و
آن دسته. گریه و ندبه برای این امامزاده و اون تکیه. اشک
ریختن پای منبر این آخوند و آن رمّال. کاچی پختن و خوردن
سر قبر این سیّد اولاد رسول و آن معجزه کرده ی امام راحل.
همینطور تا به آخر. ملّتی که سراپای وجودش، ثروت شگفت
انگیز می باشد در سیطره ی حکومت خونریز و جنایتکار الهی /
آخوندی، مابین دو اهرم
« گدا صفتی تحصیل کرده
گانش و جهالت تحجّری » به یکی از ذلیل
ترین و دریوزه ترین ملّتهای روی زمین تبدیل شده است.
11- مخالف حکومت
بودن، هرگز به معنای « آلترناتیو حکومت بودن » نیست.
انسانها وقتی نتوانند و نکوشند و نخواهند که
« تفاوتها و تضادها و تنشها » را ریشه ای بشناسند و واکاوی
کنند، خود به خود در نظرات و رفتارهایی که از خود بروز می
دهند، می توان خطاهای فاحش و مضحک آنها را به عیان دید.
کثیری از ما ایرانیان تصوّر می کنند که
« مخالف حکومت فقاهتی
بودن »؛ یعنی همه چیز. در حالی که
« مخالف حکومت بودن »
هرگز به معنای «
آلترناتیو همان حکومت بودن » نیست که
نیست. به همین علّت، حکومت فقاهتی می تواند سالیان سال در
فضای مخالفان درونمرزی و برونمرزی، بدون هیچ هراسی دوام
آورد و به کاربست اهداف و مقاصد خودش با سر سختی و
خونریزیهای دریا آسا تقلّا کند و آب نیز از آب، تکان
نخورد؛ زیرا گرداننده گان حکومت فقاهتی می دانند که
« مخالف بودن »
هرگز «
آلترناتیو بودن » نیست. فقط حکومت فقاهتی
روزی فرو خواهد پاشید که
« آلترناتیو آن »
با قاطعیّت و استواری و بیداری و هوشیاری و دور اندیشی به
مقابله با او بایستد. حکومت فقاهتی در طول
« سه دهه سیاستهای تمام
عیار پراکتیکی و تجربه ی تئوریکی و پراکتیک کارهای پنهان و
آشکار هزار و چهارصد ساله ی ترور و ارعاب و ارهاب و غصب و
غارت و کُشتارهای نجومی تاریخ مملوّ از کثافت و نکبت
اسلامیّت شمشیر اقتلویی » دریافته است که
از تمام خاصمان خودش فقط
« مخالف »
بسازد تا در استمرار و دوام پایه های استبداد الهی /
فقاهتی خودش مطمئن باشد. تا زمانی که حکومت فقاهتی فقط
« مخالف »
دارد، هیچ آسیبی نخواهد دید؛
ولو شبانه روز کشتی فقها و آخوندها و مُلّایان و طیف
مُتعه گان آنها در طوفانها و کشمکشهای اجتماعی و منطقه ای
و جهانی، غوطه ور باشد.
12- آزادی
در حصار خانه.
کثیری از ما ایرانیان، آن فهم و درکی را که از مسئله ی
« آزادی » داریم، فقط به چهارچوب و حصار خانه ی شخصی
خودمان محدود می شود و بیرون از چهار دیواری برای ما،
گستره ی آزادی و امتداد امکانهای آزادی به حساب نمی آید.
به همین دلیل نیز ما در خانه، احساس اُنس با خویشتن را
داریم و از کمال آزادی فردی خود، لذّت می بریم. ولی به محض
آنکه پایمان به کوچه و خیابان باز می شود، همه چیز باژگونه
می شود و کپسول اکسیژن آزادی به پایان می رسد. برای ما،
خانه، محلّ آزادی و مرغزار تاراندن اسب خیالات رنگارنگ
خودمان می باشد؛ ولی بیرون از خانه، برای ما، آغازگاه
خفقان و اسارت و استبداد می باشد. ملّتی که خانه ی خود را
به دلیل توهّم آزادی به زیباترین فرم ممکن می آراید و نقش
و نگارهای چشمگیر و رویایی به آن می آویزد، چنان ملّتی،
کوچه و خیابان را به زباله دان تبدیل خواهد کرد؛ زیرا
اعتقاد راسخ دارند که بیرون از خانه، آشغالدونی می باشد و
فضای مُرده و چاله ای برای دفن زباله ها می باشد. به همین
سبب، برایشان چندان نیز مهم نیست که بیرون از چهار دیواری
خانه شان، چه می گذرد و نکبت تا چه اندازه ای دور و بر
آنها را در چنگال گرفته است. اصل برای ملّت، همین است که
در حصارخانه ی فردی خود، احساس آزادی دارند؛ به عبارت بهتر
و گویاتر: « چهار دیواری، اختیاری! ». دُرُست با
همین اعتقاد خودفریبنده است که ما هیچگاه نمی توانیم
اجتماع و سیستم کشورداری آرزویی و معتدل خود را به کمک
همدیگر بیافرینیم و بپرورانیم؛ زیرا حکومتها و حُکّام برای
ما در واقع همان، « کوچه و خیابان » به حساب می
آیند که ارزش بها دادن ندارند؛ چه رسد به جدّ گرفتن. ملّتی
که کوچه و خیابان را جزء خانه ی شخصی و خصوصی و فضای حیاتی
خودش نداند، آن ملّت در تمام نکبتها و ذلالتهایی که به
کوچه می پاشد و تلنبار می کند، روزی روزگاری، غرق و