مقدمه:
در روز سوم
اسفند ماه 87 سال پیش، تاریخ نوین ایران با دست ِ توانا و
پایداری و پایمردی معمار آن رضاشاه ورق خورد و جوانه های ِ
جهش ِ پرواز وار ِ سازندگی و مدرن شدن در همه سویش از دل
یخبندان ِ زمستان ِ سیاه ِ عقب ماندگی ِ جامعه ی قبیله ای
سَرَک کشیده بودند تا در بهار ِ در راه، گلی به لبخند
شادمانی بازکنند.
اگر تا
دیروز چشمان غبار گرفته ما از دیدن و تماشا کردن زیباییها،
سازندگی ها، مدرن شدن ها و شادمانی ها نفرت داشت و عمد
داشتیم بدون آگاهی کورکورانه بر هر نوآوری یورش ببریم و در
عوض با شتابی بی همتا در مأتحت سردمداران عقب گرایی چه از
نوع ولایی و چه ازنوع کمونیستی ِ موجودش فرو برویم.
امروز اما
تاریخ با فروتنی ِ شکیبایش آیینه زمان را در برابر ما
گرفته است تا هر کدام افکار پوسیده و به غایت ارتجاعی و
ضد ملی خود را در آن به تماشا بایستیم و ببینیم آنچه را از
روی شکم سیری و نادانی برآن تاختیم چه چیزی را جای آن
بافتیم و یا ساختیم؟
فراموش
نکنیم آنچه که اسکلت ایران امروزی را تشکیل میدهد همان
ساختمانی است که به معماری رضاشاه ساخته شده و بوسیله
پسرش گسترش یافته است.
و جای
اندوه و تأسف بسیار است که حتی امروز هم افرادی با عینک
کبود به آن دوران می نگرند و با تلاشی مرگ آسا، سر آن
دارند که از واقعیت بگریزند.
بارها
نوشتم و باز هم می نویسم، تا وقتیکه عینک ِ کبود
ِایدئلوژیک بر چشمان داریم قادر نیستیم فراتر از محفل ِخود
را ببنیم زیرا دیوار ضخیم ِ ایدئولوژیک، مانع از تماشای
آنچه که از خودی نیست و در پشت دیوار جلوه گری می کند، می
شود.
اما با همه
فرار و گریز های ِ واقعیت ستیز ِ این افراد، جهت ِ آگاه
نشدن، این قلم سر آن دارد که با تاباندن پروژکتور آگاهی
دهنده بر جانشان، ذهن منجمدشان را بترکاند تا نور ِ آگاهی
بخش در آن فرو رود.
زیرا نیک
می دانم که چنین افرادی با تابش ِ الماس ِ آگاهی و تیزاب ِ
روشتائی، زنگارهای تعصب و تیرگی ذهن و خرد شان را که حاصل
و میوه از خود بیگانگی است، می تراشد و ذوب می کند و جایش
را با ظرفیت بی همتای عشق به وطن، دوستی ، صلح و آشتی و
همگرایی جایگزین می نماید. هرچند دیوارهای ذهنی اینگونه
افراد به قدری سیمانی و گچین است که در نظر اول چنین
استنباط می شود که نور را برای نفوذ در اندرون ذهن و
اندیشه شان، شانسی نیست. اما طبق قانون فیزیکو – شیمیایی
بنام قانون " تونل اِفکت " نور و در اینجا آگاهی، دیوارهای
بتونی و سیمانی ذهن را با ایجاد تونل می شکافد و راه به
درونگاه ذهن پیدا می کند و از آن خارج می شود. هر چند این
الماس ِ آگاهی و تیزاب ِ روشنایی در چنین اذهانی به سختی
عبور می کند، اما مطمئناً عبور می کند.
در این
باره جای ِِ هیچ شک و شبهه ای برایم موجود نیست که اینگونه
افراد ِ" پرت " در هپروت ِ آرمان شهر ایدئولوژیک، با این
نغمه های زندگی آفرین، گوش و جانشان به سمفونی آگاهی و
روشنایی آشنا می شود و پس از این آشنایی دگرگون کنندهء
زندگی گذشته که سراسر تاریک بوده و با نور در ستیز، در
ردیف اولین کسانی قرار می گیرند که برای خریدن بلیط کنسرت
آگاهی دهنده و روشنایی بخش از دیگران سبقت می گیرند. صحت
این گفتار را می توان در تغییرات اذهان خانواده " چپ " دید
که سالها عادت کرده بودند از نور گریزان باشند و بسان
حشرات از نور گریزان با تاریکی انس ویژه ای برقرار کنند.
اما با فرو ریزی دیوار برلین و مردار شدن کمونیسم جهانی،
بسیاری از این افراد ِ تاریک اندیش دیروزی، دیوار ذهنی شان
فرو ریخت و از خود بیگانگی تاریخی، به یگانگی تاریخی روی
آوردند و گذشته تاریکشان را نقد کردند.
این قلم سر
آن دارد که با کسب آگاهی و روشنایی زندگی آفرین و سوار بر
تجربه تاریک گذشته که خود معیاری برای ارزیابی درست دیدن
است در حد توان و سواد خود، روشنایی و آگاهی و علم و معرفت
را با دیگران تقسیم کند و در کنار آموختن از تاریخ و
دیگران به همنوعان ِ خود بیاموزد. نیک می داند که مبارزه
با جهل و خرافات و تیرگی و تاریکی بهایی سنگین را طلب می
کند. اما چه باک برای فراهم آوردن آینده ای روشن، جان
شیرینش را در طبق اخلاص به مردم با فرهنگ و زحمت کش و
ستمدیده در طول و قرون اعصار هدیه کند.
تمامی
تلاش زندگی و جوانی سوزش در این غربت غریب غرب در این
راستا بوده است که بیاموزد و بعد بیاموزاند.
حال با این
مقدمه، مراحل ِ رضاشاه شدن ِ رضاخان را به اجمال از نظر می
گذرانیم:
رضاخان که
بود و چگونه رضاشاه شد؟
رضاخان بیش
از کودتای سوم اسفندماه 1299 یک فرد گمنام بوده است.
او در
روستای آلاشت از توابع سوادکوه در استان مازندران دیده به
جهان گشود.
پدربزرگ
رضاخان، مرادعلی خان نام داشت که افسر ارتش بود که در
محاصره هرات به سال 1227 به قتل رسید.
مراد علی
خان هفت پسر داشت. پسر اول او چراغعلی خان بود که درتهران
زندگی می کرد و دارای مقامی در ارتش بود.
پسر دوم
مرادعلی خان، نصرت الله خان است که یاور فوج ِ سوادکوه
بوده و رضاشاه در دوران سربازی مدتی زیر دست او خدمت کرده
است.
پسر سوم
مرادعلی خان، فضل الله خان است که دو دختر به نام های کوکب
خانم و نونوش خانم داشت.
پسر چهارم،
عباسقلی خان نام داشته است.
نام
فرزندان پنجم و ششم مرادعلی خان معلوم نیست. پسر هفتم
مرادعلی خان عباسعلی خان، پدر رضاشاه است.
عباسعلی
خان مشهور به داداش بیک در سال 1193 خورشیدی در آلاشت
متولد شد و پس از گذراندن دوران جوانی به تهران رفت و
مانند اجداد خود در فوج سوادکوه به حرفه سپاهیگری مشغول
شد. او با درجه نایبی در سال 1235 در جنگ سوم افغان شرکت
کرد.
عباسعلی
خان دو بار ازدواج کرد. بار اول با یکی از منسوبین خود در
آلاشت و بار دوم با نوش آفرین، مادر رضاشاه بود که ثمره
این ازدواجها، چهار فرزند بود که سالم ماندند. از این چهار
فرزند سه دختر از ازدواج اول و یک پسر از ازدواج دوم بود.
دختران
عباسعلی خان به ترتیب خورشید خانم، دُدُر خانم و نبات خانم
بودند که نبات خانم را حُسنی خانم هم صدا می کردند.
عباسعلی
خان در سال 1255 با نوش آفرین ازدواج می کند که حاصل این
ازدواج فرزندی ذکور بنام رضا است. عباسعلی خان پس از شش
ماه از تولد رضا فوت می کند.
رضاخان به
تشویق دایی اش ابوالقاسم بیگ در سن پانزده سالگی به
قزاقخانه پیوست. از چگونگی خدمت رضاخان در قزاقخانه پیش از
1290 اطلاع چندانی در دست نیست.
سال 1277
خورشیدی ابوالقاسم بیگ به فوج سوادکوه منتقل شد و رضاخان
را هم با خود به فوج سوادکوه می برد. اما دیری نمی پاید که
رضاخان به دلیل اختلاف و ناسازگاری با نصرالله خان یاور
فوج سوادکوه از آنجا خارج شد و مجدداً نزد کاظم آقا در
قزاقخانه رفت و تا کودتای سوم اسفند ماه 1299 در آنجا
مشغول خدمت شد.
رضاخان در
سال 1290 تحت فرماندهی فرمانفرما، در نبردهایی علیه
سالارالدوله شرکت جست. زیرا سالارالدوله می خواست حکومت
تهران را ساقط کند و برادرش محمد علی شاه را به تخت شاهی
برگرداند.
* رضاشاه
شدن رضاخان آهسته ولی بی وقفه بود. وی در اسفند ماه 1299
با عنوان جدید سردار سپه وارد کابینه شد
و در اردیبهشت 1300 با کنار زدن سید ضیاء، وزارت جنگ را
در اختیار گرفت.
** نه ماه
بعد ژاندارمری را از وزارت داخله به وزارت جنگ انتقال داد
و افسران ایرانی را که در دیویزیون قزاق خدمت می کردند به
جای افسران سوئدی و انگلیسی در مصدر کار لشکری قرار داد.
*** شورش
سرگرد لاهوتی را که گرایش بیگانه پرستی داشت، در نطفه خفه
کرد و لاهوتی به شوروی فرار کرد و تا آخر عمر در تاجیگستان
زندگی کرد .
**** در
مشهد، کلنل محمد تقی خان پسیان پس از قهر کردن با احمد
قوام سر به طغیان می گذارد و با نیروهای امنیه تحت فرمانش
خراسان را به اشغال خود در می آورد و پس از تأسیس حکومت
ایالتی خراسان در آنجا حکومت نظامی اعلام می کند و بعد در
صدد برمی آید اسکناس جدید در خراسان چاپ کند و تهدید کرد
با 4000 سپاه و شاید به کمک میرزاکوچک خان به تهران حمله
کند. همچنین او با بلشویک های آسیای میانه هم مذاکراتی کرد
و از آنها یاری خواست و قصد داشت به سمت تهران پیشروی کند
که در یک درگیری در قوچان شکست می خورد. بعد در 9 مهر 1300
در تپه جعفر آباد کشته می شود و یا به قولی خودکشی می کند
و قزاقها بلافاصله مشهد را به تصرف درآوردند.
*****
رضاخان با از بین بردن شورش جدایی طلب جنگلیان ِ گیلان که
با حمایت ارتش سرخ و نیروهای بلشویکی روسیه، جمهوری
سوسیالیستی شوروی گیلان و مازندران را تأسیس کرده بودند،
قدرت نظامی خود را مستحکم تر کرد.
حیدرخان در
یک نزاع داخلی بوسیله جنگلیان کشته می شود. زیرا
نمازگزاران ِ رو به قبله کرملین، برای بدست آوردن تمامی
قدرت و خلاص شدن از جنگجویان جنگلی و جدا کردن گیلان و
مازندران و سپس خراسان، قصد جان میرزا کوچک خان را کرده
بودند.
احسان الله
خان با ارتش سرخ به شوروی فرار می کند.
این شورش
جنگلیان پس از کشته شدن میرزا کوچک خان خاتمه پیدا می کند.
****** در
چهار سال بعدی موقعیت نظامی – سیاسی رضاخان مستحکمتر می
شود. وی پس از ادغام 7000 قزاق و 12000 ژاندارم یک ارتش
40000 هزار نفری مرکب از پنج لشکر تشکیل می دهد.
وی با این
ارتش جدید یک رشته عملیات پاکسازی و خواباندن هرج و مرج که
در سراسر ایران بیداد می کرد، علیه قبایل و طوایف شورشی و
هرج و مرج طلب و غارتگر انجام داد.
در همین
راستا فتنه ها، غارتگریها و آشوبهای نا امن کننده امنیت ِ
مردم و ملت ایران را با رشادت هر چه تمامتر به ترتیب زیر:
در سال
1301 علیه کردهای آذربایجان غربی، شاهسون های آذربایجان
شرقی و کهکیلویه ای های فارس.
در سال
1302 علیه کردهای سنجابی کرمانشاه، در سال 1303 علیه بلوچ
های جنوب شرقی و لرهای جنوب غربی. در سال 1304 علیه
ترکمن های مازندران، کردهای خراسان و اعراب طرفدار شیخ
خزعل در خرمشهر که استان خوزستان را از مام وطن جدا کرده
بودند، با موفقیت سرکوب و خاموش کرد و امنیت را به کشور
برگرداند.
رضاخان در
همین اوضاع و احوال ِ برگرداندن امنیت به کشور، در سال
1302 به نخست وزیری رسید.
در سال
1304 به دلیل رشادت بی همتایی که از خود نشان داده بود از
طرف مجلس شورای ملی، فرماندهی کل قوا، در کنار پست نخست
وزیری به مسئولیت او اضافه شد.
سرانجام در
آذر ماه 1304 مجلس مؤسسان برای خلع قاجاریان از سلطنت و به
تخت نشاندن سردار سپه تشکیل جلسه داد.
در
اردیبهشت سال بعد سردار سپه با پوشیدن لباس نظامی مزین به
جواهرات سلطنتی به عنوان رضاشاه، شاهنشاه ایران تاجگذاری
کرد.
نگاهی گذرا
به دوران رضاشاه
ابتدا
اشاره کنم، که هیچ شخصیتی در تاریخ بشری پیدا نمی شود که
عاری از خطا باشد. بویژه شخصیتهایی که در مصدر کاری سترگ
قرار می گیرند. اگر چنین نیاندیشیم، در واقع مطلق گرا
هستیم. یعنی از شخصیتهای تاریخی فقط انتظار اعمال درست را
به چشم منتظریم که با نظرگاهمان هماهنگ باشد. در حالی که
بایستی بدانیم که ما در یک جهان مادی زندگی می کنیم و طبق
تئوری نسبیت انشتاین، تمامی پدیده های موجود در این جهان
مادی نسبی هستند و در این دیدگاه اساسأ مطلق جزء، همین
جهانی که در آن زندگی می کنیم، وجود ندارد. هم چنین لازم و
ضروری است که هر پدیده یا عنصر اجتماعی را درشرایط زمانی و
مکانی آن تجزیه و تحلیل کنیم. به عبارت دیگر امروز نمی
توانیم و اجازه نداریم، که با دیدگاه امروزی، مثلأ شرایط
زمان انوشیروان عادل از پادشاهان ساسانی را در رابطه با
برخوردش با مزدکیان به تحلیل بنشینیم و با نگاه امروزی آن
را مجازات کنیم. خیر، فاصله زمانی انوشیروان تا امروز
زمانی حدود 1500 سال می گذرد و طی این مدت، تغیرات تدریجی
روی هم انباشته شده و ما را به امروز و جهان امروزی
رسانده، که سیستم- سرمایه داری نوین یکه تاز ومیداندار
جهان بشریت است و کمونیسم و سوسیالیسم خیالی در برابر آن
یا تسلیم شدند و یا قادر به ادامه حیات اقتصادی نبودند و
نیستند، چون حداقل شرایطش آماده نیست. با این توضیحات ِ
واضحات می خواهم به عرض برسانم که بررسی دوران رضاشاه
بایستی با چنین نگاهی انجام گیرد وگرنه هر کس در گوشه ای
می تواند از زاویه دید تنگش و بدون رجوع به اسناد تاریخی،
شرایط اقلیمی و زمانه ومکانه تحلیل های صدمن یک غاز از خود
بر جای بگذارد که فقط می تواند سبب گمراهی و تعصب افراد نا
آگاه و...
شود. کافی است بی غرضانه نگاهی بر آنچه که بر ما ایرانیان در فاصله
1320-1299 گذشت به تاریخ بنگریم و در هر صفحات آن درنگ
کرده و با تمامی هوش و خرد و وجدان سالم، رویدادهای آن
دوره را از نظر بگذرانیم و شرایط اجتماعی آن دوره را در
تمامی زوایای آن بررسی کنیم و ببینیم که شروع آن تاریخ چه
بودیم و طی 20 سال، بویژه 16 سال پادشاهی رضا شاه چه شدیم.
اینجاست که تیزاب پیشرفت و ترقّی هر حائل سنگی و آهنی
جلوی دیده گان انسان را در خود حل می کند وآینه کبود را
با الماس نوآوری و تجّدد در هم می شکند و آن چه را که عیان
است بر ما می نمایاند. لازم به یادآوری نیست که تا مرحله
«انقلاب شکوهمند» و حتی دهه ای پس از آن، آنچه را که از
تاریخ سلسله پهلوی بویژه دوران رضاشاه به ما گفته بودند،
تراوشات ِ ذهن بیمار ِ گروها، احزاب و شخصیتهایی بود که
آگاهانه جهت تخریب شخصیت رضاساه و بویژه تاریک جلوه دادن
دوره ی دوران ساز او گام بر می داشتند. و من و تو و ما
نخوانده مّلا شدیم و رگ گردن برجسته می کردیم که بلی،
رضاشاه ِاله است وبِله. در حالی که نه کتابی و حتی جزوه
ای که بشود، دوران رضاشاه را بررسی کرد، نخوانده بودیم
وفقط در صحبت هایمان، نجواهای بیمارگونه ی افراد مغرض را
که به شکل لالایی در گوشمان، طنین اندازبود، بلغور می
کردیم. و در این زمینه چقدر به خودمان حق میدادیم، از
اینکه دهان باز کنیم و مثلا به رضاشاه بگوییم رضا کچل یا
رضاخان قلدر و...
و فکر می کردیم با این جملات یا عبارات و انگها وپریدن به
سروروی این شخصیت تاریخی مترّقی هستیم. و بعد این ترّقی
خواهی خود را هر چه بیشتر در صفوف مراسم عزاداری محرم و با
کوفتن به سینه و پشت ویا شکافتن سر بوسیله قمه به نمایش
می گذاشتیم.
تأسّفم در
این نیست که چرا آن روزها چنین می اندیشیدیم بلکه تأسّفم
در این است که امروز هم چنین می اندیشیم و هنوز در کوچه پس
کوچه های 40 سال پیش قدم می زنیم و همان حرف و حدیث را بر
زبان می آوریم، بدون اینکه اندیشه ای پشت آن خوابیده باشد،
بلکه لجوجانه و قهر کردن بهانه تراشی میکنیم. و راستی آیا
میدانیم که لجاجت و قهر یکی از ویژه گی های دوران کودکی
است که اندیشه ای بر پشت آن سوار نیست؟ اگر تا دیروز فضای
آسمان ایران تیره و تار و جلوی چشمان ما حائلی قطور ِ ضد
ملی کشیده شده بود و در یک چهارچوب فرقه ای تنگ زندگی می
کردیم ودوست داشتیم آن چه را که زیبا است، زشت ببینیم و
سوزن به احساس خودمان میزدیم تا نسبت به هر زیبایی تنّفر
داشته باشیم و با پوشاک چریکی یا به اصطلاح خلقی، خود را
مترقّی میدیدیم وحرف های صدمن یک غاز به خورد خود و
پیرامون تحویل می دادیم، درس دانشگاه را به درس تنّفر از
هر چه زیبایی و انسانی است، تقلیل میدادیم، خرافات
روشنفکری را دامن می زدیم و در کنارمرتجعین واپسگرا به خود
می بالیدیم و با یک جزوه چریکی چریک می شدیم و پس از آن
همرزم خودمان را بدلیل اخلاقی که نداشته ایم می کشتیم و با
شنیدن نام مارکس مارکسیست می شدیم و زیر بیرق تنها
"سوسیالیسم موجود" سینه می زدیم و تئوری می بافتیم که شمال
ایران، نفتش پیش کش رفیق استالین شود و...
امروز اما دیوار چنین باورهایی فرو ریخت، آری دیوار برلین
فرو ریخت و نمایان کرد آنچه را که تا دیروز برای ما مقدّس
بودند. این فروریزی دیوار، فروریزی ذهنی آنانی که چنین
دیواری داشتند، را سبب شد و واقعیت تاریخی و اجتماعی بر
همگان عیان شد و من و تو و ما دیدیم، چه ها می گذشت که به
من و تو و ما « بهشت زحمتکشان » لقب داده بودند. آیا فقط
همین کافی نیست که خودمان هم تکانی بخوریم و یک خانه تکانی
ذهنی انجام دهیم یا می خواهیم باز هم لجاجت و قهر کنیم و
در آن دنیای کودکی بسرببریم؟ دنیا از حالت بچگی در آمده
وجوان شده است، آیا بهتر نیست ما هم جوان شویم و آن جامه
فرقه ای وتنگ را دور بریزیم و در این دنیای جوان، شادابی و
طراوت بچینیم و درس جوانی بخوانیم؟ مطمئن باشیم اولین درس
جوانی و جوان شدن، خواندن و یا یادگرفتن تاریخ خودمان است
و ملتّی که تاریخ خود را نداند مجبور به تکرار آن است و
امیدوارم که ما دیگر چنین نباشیم که تاریخ خودمان را تکرار
کنیم. بلکه آنچه که هستیم ره به جلو بگشائیم نه عقب. برای
یادگیری تاریخ بهتر است که از بدو پیدایش ایران و اینکه
چگونه همین ایران فعلی بوجود آمده را شروع کنیم. ولی بدلیل
وقت کم لازم است که هر ایرانی حداقل تاریخ خود را از
مشروطیت به بعد، خوب مطالعه کند. در پس این مطالعه است که
می فهمیم چقدر به ما ظلم شده و ظلم کردند و واقعیت های
تاریخی را وارونه جلوه دادند. و این که من این نوشته
را با دوره دوران ساز رضاشاه شروع می کنم به این دلیل است
که معتقد هستم، ایران نوین، یعنی ایران قرن بیستم را مدیون
تلاش خستگی نا پذیراین فرزند ایران دوست و وطن پرست می
دانم.
حال شما را
به فرازهایی از عملکرد ِ این سرباز ِ ایران ساز رجوع می
دهم و قضاوت را به وجدان شما واگذار می کنم. بر گرفته از
پژوهشی از این قلم در باره عملکرد خیانت کارانه پیشه وری:
برای بیدار کردن وجدان خفته و رطوبت کشیده در جهل و ذوب
شده در ولایت « انترناسیونالیسم » کافی است اشاره کنم که
زنان ما در آن شرایط یعنی سال 1300 به بعد علی رغم پوشش
اجباری در چادر و چاقچور فقط ساعاتی در روز اجازه داشتند
بیرون بیایند و از تمامی حقوق اجتماعی، اقتصادی، سیاسی
و....محروم بودند و از ترس واپس گرایان قادر به هیچ کاری
نبودند. موسیقی، این وسیله نوازش روح انسانی، تا آن زمان،
فقیهان آن را صدای شیطان می نامیدند و هر کس به آن می
پرداخت و یا حتی آن را گوش میداد، مرتکب گناهی کبیره می
شد. ولی می بینیم در همین دوران، موسیقی فاخر و سرزنده
دوره ساسانی با باربد و نکیسایش که این چنین خوار و ذلیل
شده بود، به همت علینقی خان وزیری و حمایت رضاشاه
ووزیرمعارفش علی اصغرحکمت مبتکرطرح دانشگاه واولین رئیس
آن، دوباره نسیم نوازش بخش خودش را در روح افسرده ایرانی
دمید و از این طریق پای زنان را از پستوها واندرون ها
بیرون کشید و شور و حال و جلوه ای تازه به موسیقی در حال
شگفتن بخشیدند که در صدر فهرست این زنان هنرمند می توان
قمرالملوک وزیری را نام برد که نه تنها برای همگان (مرد و
زن) می خواند بلکه بی حجاب ونقاب برروی صحنه ظاهرمی شد. و
برای نخستین باردر سال 1303 یعنی یازده سال پیش از کشف
حجاب در تالار گراند هتل تهران در خیابان لاله زار بر روی
صحنه رفت و در برابرزنان ومردان شگفت زده به آوازخوانی
پرداخت. حال ببینیم قمر در این باره چه می گوید « آن روزها
هر کس بدون چادر بود، به کلانتری جلب می شد، با این همه
وقتی به من پیشنهاد شد، بدون چادردرنمایش گراندهتل ظاهر
شوم، قبول کردم و پیه ی کشته شدن را به تن خود مالیدم و
روی صحنه رفتم.هیچ اتفاقی هم نیافتاد..حتی مورد استقبال هم
قرار گرفتم » هم چنین در رابطه با موفقیت واستقبال عمومی و
بسلا مت گذشتن از دست قداره بندان و واپسگرایان، چنین شرح
می دهد « رژیم مملکت تغییرکرده.و پس از یک بحران بزرگ،
دوره آرامش فرا رسیده بود. حدس می زنم فکر برداشتن حجاب از
همان موقع پیش آمده بود...». قرار است روی هر صفحه از
تاریخ درنگ کنیم و جوانب اوضاع را مورد بررسی قرار دهیم.
پس قدری دراینجا درنگ می کنیم. اولین سئوالی که به ذهن هر
خواننده بی طرف و بی غرض می رسد این است که چه اتفاقی
افتاده است؟ فردی مثل قمر که تا دیروز اجازه نداشته، پا از
خانه بیرون بگذارد ومی بایستی حتی در خانه توی چادر و
چاقچور زندانی باشد، ولی در سال 1303 بی چادر وبی نقاب در
جلوی زنان ومردان روی سَن برنامه می رود وبرای مردم می
خواند. مگر تا دیروز این صداها شیطانی نبودند و هر کس که
به آن می پرداخت یا می شنید گناه کبیره مرتکب نمی شدند؟ پس
چطور شد که یک زن بدون چادر و نقاب به خود جرأت داد، در
مقابل واپسگرایان و قداره بندان بایستد و هنرنمایی کند و
راه را برای زنان دیگر مثل قمرالملوک ضرابی، پروانه، روح
انگیز و...
باز کند. اینجاست که با نگاه به تاریخ این معمّا حل می
شود. بر آمدن رضاشاه و حمایت او از زنان و موسیقی سبب
میشود که این زنان قوی دل شوند و هنرهای نهفته سالیان وحتی
قرن ها را در خود بیرون بریزند. و دیدیم که پس از آن چگونه
شد و چه ستاره هایی در آسمان موسیقی ایران زمین درخشیدند
که من و تو وما در دوران خودمان به نیکی شاهدش بودیم.
از طرف دیگراهمیت این موضوع و بر آمدن
رضاشاه در این است که بخواهیم یک مقایسه بین دوران رضاشاه
با این دورانی که در آن هستیم، انجام دهیم. آنوقت می فهمیم
که رضاشاه چه کار سترگی انجام داده است. آیا این ننگ نیست
که امروز پس از 83 سال از آن تاریخ، زنان ما دوباره توی
چادر و چاقچورمی روند وصدای دل نشین و نواش گر آنها در
سینه می ماند؟
پس چطور
شد که اینطور شد؟
آیا تخریب
این شخصّیت تاریخی کمک نکرده که این هیولاهای ما قبل تاریخ
بر جان ومال و ناموس و فرهنگ ما سوار شوند وتمامی
دستاوردهای اجتماعی- فرهنگی را به نابودی بکشانند؟ آیا فقط
همین یک نمونه در مورد موسیقی و زنان کافی نیست، تکانی
بخوریم وحایل جلوی چشمان مان را برداریم ونگاهی منصفانه به
تاریخ کنیم؟ به که باید گفت در حالی که در سال 1319 جنگ
جهانی دوّم در اوج خود بود و آلمانیها تا قفقاز جلو آمده
بودند و آمریکاییها در حال ساختن بمب اتم و آزمایش آن
بودند ما فرستنده رادیوئی نداشتیم تا خبرهای جنگ را به
اطلاع مردم برسانیم واولین بار فرستنده رادیوئی در سال
1319 تأسیس شد تا قمرها بتوانند صدایشان را به گوش مردم
برسانند.
نکته دیگر
در مورد کشف حجاب است که در 17 دی ماه 1314 بوسیله رضاشاه
صورت گرفت و نیمی از جمیعت کشورمان دیگر مجبور نبودند در
چادر و چاقجور زندانی باشند. به نظر من این عملکرد رضاشا