سیاسی ، خبری ، تحلیلی و فرهنگی                                                                                  

صفحه نخست

تماس

پیوندها

زنان

نوا نما

حقوق بشر

بیانیه ها

مقالات

اول یازده فوریه بعد یازده سپتامبر

الاهه بقراط

www.alefbe.com

www.elahe.de

جمهوری اسلامی پاکستان و جمهوری اسلامی افغانستان و جمهوری الله اکبرعراق را در شرق و غرب جمهوری اسلامی خودمان داشتیم و اگر لچک خانم اردوغان و همسر آقای گُل کار دست ترکها بدهد، به زودی شاهد درگیری بر سر جمهوری اسلامی ترکیه هم خواهیم بود. مشکل خاورمیانه اما در تطبیق جوامع اسلامی و مسلمانان با روح دمکراسی است. این هم ممکن نیست مگر از طریق حکومت‌های دمکرات، ملی و مستقل که تمامی امکانات مادی و معنوی را جهت هدایت جامعه به سوی بردباری، امنیت روانی و تأمین حقوق فردی و اجتماعی به  کار اندازند. از حکومت‌های خودکامه یا دینی منطقا نمی‌توان انتظار داشت بخشی از منابع مادی و معنوی خود را برای تبلیغ و گسترش فرهنگ دمکراسی به کار گیرند تا روزی علیه خودشان به کار رود.

 

*****

 

یوشکا فیشر وزیر امور خارجه پیشین آلمان و از رهبران سابق حزب سبزها با اینکه در دوران دولتمردی و سیاستمداریش از ژورنالیستها بدش می‌آمد و از آنها فراری بود، امروز که از دولت و  حزبش کناره گرفته به ژورنالیسم روی آورده است. از روز دوشنبه 12 نوامبر 2007 او بطور هفتگی در ستون ویژه خود در «دیتسایت آنلاین» می‌نویسد.

نخستین عنوان ستون یوشکا فیشر «در تنگنا» نام دارد که در آن به موقعیت حساس و  بسیار خطرناک پاکستان پرداخته و درست مانند گری سیک مشاور کاخ سفید در دوران ریاست جمهوی جیمی کارتر آن را با موقعیت  ایران در سال 1979 مقایسه می‌کند با این تفاوت که پاکستان پرویز مشرف بمب اتمی دارد و ایران محمدرضا شاه نداشت. ولی هم فیشر و هم سیک از آنجا که بنا بر غریزه سیاسی به منافع ملی کشور خودشان فکر می‌کنند، فراموش می‌کنند یادآوری کنند پاکستان پرویز مشرف به برکت سیاست‌های غرب، یعنی آمریکا و اروپا، پر از اسلامیست‌های دو آتشه است در حالی که در ایران محمدرضا شاه اسلامیست‌ها هنوز دوران جنینی را می‌گذراندند و چه بسا ده سال بعد همزمان با فروپاشی اتحاد شوروی و بلوک شرق سِقط می‌شدند ولی اروپا و آمریکا (البته بدون موافقت هلموت اشمیت صدر اعظم سوسیال دمکرات وقت آلمان که مخالف تغییر رژیم در ایران بود) آن را با آفتابه لگن مردم و مامایی نیروهای سیاسی ایران، هفت ماهه به دنیا آوردند تا این موجود ابتر از همان یازده فوریه 1979 به جان مردم و سپس منطقه و سرانجام خود غرب بیفتد.

 

هراس اتمی

آیا یازده سپتامبر بدون یازده فوریه امکان می‌داشت؟ آیا بنیادگرایان که پس از فروپاشی اتحاد شوروی و بلوک شرق توهم تبدیل شدن به یک قدرت جهانی و «بلوک اسلام» چنان آنان را فرا گرفت که از هیچ جنایتی برای تحقق آرزویشان پروا نمی‌کنند، امکان داشت بدون به قدرت رسیدن فداییان اسلام در ایران چنان پشتوانه‌ای بیابند که جهان باز و دمکراتیک به دلیل پایبندی به پرنسیپ‌های خود (که البته حد و حدودی دارد) در برابر آنها بی‌سلاح بماند؟

تاریخ را اما سلسله وقایع و رویدادهای به هم پیوسته می‌سازد حتی اگر از نظر زمانی و مکانی متناوب و پراکنده به نظر رسند. از همین رو هم یوشکا فیشر آلمانی و هم گری سیک آمریکایی، هر کدام متعلق به دو دوره مختلف سیاست بین‌المللی، در یک نقطه مشترک به مقایسه وضعیت امروز پاکستان مشرف با موقعیت دیروز ایران محمدرضا شاه می‌رسند. حتی اگر بنا بر سیاست نکاتی را نادیده و ناگفته بگذارند و یا حتی اگر واقعیت تاریخی را تحریف کنند و یادشان برود که ماهها پیش از پیروزی انقلاب اسلامی آنها نه تنها دست از حمایت رژیم شاه برداشته بودند، بلکه از طریق رادیو و تلویزیون و مطبوعات سیر رویدادها را در ایران هدایت می‌کردند و بعد هم با انتقال روح‌الله خمینی از نجف به پاریس و از پاریس به تهران سنگ تمام گذاشتند.

ماجرای تبلیغات بخش فارسی بی بی سی که بدون شرح است.  این فرستنده آن زمان هم نقشی را بازی می‌کرد که امروز به سود جمهوری اسلامی بازی می‌کند (مثلا سایت فارسی بی بی سی با تأکید بر روی یک خبر بی‌اهمیت یا گاه دروغ، مانند برخی سایت‌های خط امامی دیگر، تلاش می‌کند به برخی مخاطبان معین خط بدهد و یا حدود یک سال پیش خبر محکومیت رفسنجانی توسط قاضی آرژانتینی را اصلا منتشر نکرد و یا همین اواخر خبر پیگرد بین‌المللی چند تن از وابستگان رژیم از جمله محسن رضایی و علی فلاحیان را با تأخیر و حروف کوچک در گوشه‌ای ‌آورد). درباره نقش مطبوعات هم کافیست به روزنامه‌ها و مجلات معتبر اروپا و آمریکا در آن دوران نگاهی بیندازید. آنها هر چه آن زمان برای «حقوق بشر» سر و صدا می‌کردند، امروز در مورد جنایت‌های علنی و خیابانی رژیم کنونی ترجیح می‌دهند سکوت کنند، مگر زمانی که احساس کنند می‌توانند به این وسیله رژیم را به سود خود زیر فشار قرار دهند.

حتی در این مورد هم بین وضعیت پاکستان امروز و ایران امروز تفاوت هست. امروز سخنی از حقوق بشر در پاکستان نیست و فیشر و گری سیک معتقدند باید دست از حمایت پرویز مشرف برداشت. ولی درست بر عکس آنچه در جابجایی آیت‌الله خمینی و به قدرت رسیدن اسلامیست‌ها در ایران به عمل آوردند، می‌خواهند، یعنی آرزو دارند، اوضاع پاکستان توسط نیروهای دمکرات و سکولار یا میانه‌رو کنترل شود تا اسلامیست‌ها به قدرت نرسند. آنها نمی‌خواهند در جایی که تلاش می‌کنند تا حکومت ناسیونال اسلامیست ایران صاحب بمب نشود،  اسلامیست‌های پاکستان بدون چک و چونه صاحب بمب اتمی شوند!

 

تاریخ عطف

حافظه تاریخی یوشکا فیشر اما در 11 سپتامبر 2001 توقف می‌کند. او آن را در مقاله خود «تاریخ عطف» می‌شمارد بدون آنکه به این موضوع بپردازد که هر نقطه یا تاریخ عطفی حاصل و نتیجه یک سلسله نقاط و تاریخ‌های دیگر است که تمرکز و ثقل خود را در آن «عطف» به نمایش می‌گذارند.

به قدرت رسیدن بنیادگرایان اسلامی در ایران به مثابه یکی از قدرتمندترین کشورهای منطقه و عامل ثبات خلیج فارس، نور امید را در دل اسلامیست‌های جهان تاباند. اگر ایران را می‌توان به زیر یوغ حکومت شیعی در آورد، چرا دیگر کشورها را نتوان به محل حکومت انواع و اقسام فرقه‌های اسلامی تبدیل کرد؟

موفقیت 11 فوریه 1979 اما خود بدون رویدادهای دیگر از جمله واقعه فجیع 11 مارس 1946 تصورپذیر نیست. روزی که پیکر احمد کسروی مورخ و روشنفکر برجسته ایرانی در صحن دادگستری با گلوله و دشنه فداییان اسلام مثله شد و برخی دولتمردان وقت خواستار آزادی قاتلان  شدند بدون آنکه بدانند خودشان نیز به زودی مقتول آنها خواهند شد.

برخی رشد بنیادگرایی اسلامی را پاسخ به روند جهانی شدن (گلوبالیزاسیون) می‌دانند و آن را مقاومتی می‌شمارند که از سوی کشورهای «تنگدست» یا «جهان سوم» صورت می‌گیرد. این پرسش اما که چرا همه یا بسیاری از کشورهای «تنگدست» یا «جهان سوم » به چنین مقاومتی دست نمی‌زنند، بی‌پاسخ می‌ماند. برخی نیز آن را مقاومتی می‌شمارند که از سوی کشورهایی که دین و فرهنگ خود را در خطر «تهاجم» غرب می‌بینند، صورت می‌گیرد. ولی باز هم این پرسش که چرا فقط از سوی برخی مسلمانان این مقاومت وجود دارد، و نه مثلا از سوی بودایی‌ها، هندوها، یهودیان و اساسا مذاهب مختلف خود مسیحیت که بیش از هر دینی می‌بابیست مدعی باشد، بی پاسخ می‌ماند.

منطقی‌تر اما این است که از یک سو به ظرفیتی اندیشید که در اسلامیست‌ها وجود دارد و از سوی دیگر به خلأیی که فروپاشی بلوک شرق در مناسبات جهانی به وجود آورد. همواره نیروهایی وجود دارند که در شرایط جابجایی و تحول، اگر فضاهای خالی به وجود آمده بلافاصله با نیروهای مناسب پر نشوند، به صورت یک نیروی فعال وارد میدان خواهند شد تا آن را پر کنند. بنیادگرایان اسلامی که توسط غرب و به ویژه آمریکا در برابر بلوک شرق پرورده و تقویت شده بودند، همان نیروی پرتحرکی بودند که با انرژی مخربی که در طول قرون درون خود ذخیره کرده بودند، می‌رفتند همزمان با از پای در آمدن غول «سوسیالیسم واقعا موجود» جای آن را پر کنند. تا زمانی که جهان آزاد و دمکراتیک نتواند مناسبات بین‌المللی و منابع سیاسی و اقتصادی را چنان تنظیم و تقسیم کند که بنیادگرایان اسلامی به تدریج سربازان شیفته و مدهوش خود را از دست بدهند، سربازانی که برای بوس و کنار با حوریان آسمانی بهشت (وصیت‌نامه محمدعطا) حاضرند زمین را به جهنم تبدیل کنند، هرگونه راه حلی از جمله «الگوی اسلامی» کلاهی است که غرب بر سر خود و مردم  جهان می‌نهد.

گشت و گذاری در آنچه مفسران غربی در اروپا و آمریکا بطور روزانه منتشر می‌کنند، همگی حکایت از در پیش گرفتن بیراهه‌ای دارد که از مدتها پیش در همین ستون نسبت به آن به ایرانیان هشدار داده شد.

پس از فاجعه یازده سپتامبر گمان می‌رفت غرب با درک آسیب‌پذیری خود از سوی دشمنان سوگندخورده‌ای که از همه امکانات دمکراسی و لیبرالیسم استفاده می‌کنند تا هر دو را از میان بردارند، در سیاست‌ بین‌المللی بازنگری کرده است. لیکن هنگامی که سرنگونی طالبان و صدام ضرورتا نه تنها بلافاصله به تعبیر رؤیای دمکراسی در منطقه نیانجامید، بلکه به تقویت نفوذ حکومت اسلامی در منطقه منجر شد، بار دیگر به صرافت آزمونهای جدید افتادند. آزمونهایی که تاوان خطایش را عمدتا مردم خاورمیانه باید بپردازند.

مشکل خاورمیانه اما در تطبیق جوامع اسلامی و مسلمانان با روح دمکراسی است. این هم ممکن نیست مگر از طریق حکومت‌های دمکرات، ملی و مستقل که تمامی امکانات مادی و معنوی را جهت هدایت جامعه به سوی بردباری، امنیت روانی و تأمین حقوق فردی و اجتماعی به  کار اندازند. از حکومت‌های خودکامه یا دینی منطقا نمی‌توان انتظار داشت بخشی از منابع مادی و معنوی خود را برای تبلیغ و گسترش فرهنگ دمکراسی به کار گیرند تا روزی علیه خودشان به کار رود. آنها از دمکراسی همین را می‌فهمند که هر بار با تحمیل محدودیت‌هایی که آنها را در قدرت نگاه دارد، یک مراسم رأی‌گیری بر پا کنند و به غرب هم توصیه کنند که مشابه همین رأی‌گیری را در دیگر کشورهای اسلامی انجام دهد زیرا اطمینان دارند در کشورهایی که پنجاه درصد زنان بیسواد هستند و بودجه آموزش و پژوهش آنها در طول هفت سال کمتر از سه دهم درصد است، قطعا نه نیروهای مترقی و دمکرات بلکه امثال خودشان رأی خواهند آورد.

جمهوری اسلامی پاکستان و جمهوری اسلامی افغانستان و جمهوری الله اکبرعراق را در شرق و غرب جمهوری اسلامی خودمان داشتیم و اگر لچک خانم اردوغان و همسر آقای گُل کار دست ترکها بدهد، به زودی شاهد درگیری بر سر جمهوری اسلامی ترکیه هم خواهیم بود که دولت کنونی بخشی از پیروزی خود را مدیون پشتیبانی اروپا از رأی‌دهنگان آنهاست که زیر عنوان دمکراسی و بردباری، هر روز بیش از پیش بر شمار مساجدشان در اتحادیه اروپا افزوده می‌شود! چشم حسود کور هر کدام از این جمهوریها هم یکی از دیگری پیشرفته‌تر و دمکرات‌تر، بطوری که غرب مانده است آیا یکی از همین‌ها را به عنوان «الگوی اسلامی» به بقیه مردم خاورمیانه بیندازد یا به آزمون و خطای خود برای تشکیل یک «الگوی اسلامی» ادامه دهد.

تحلیل امثال گری سیک و  یوشکا فیشر که با تأمل درباره انقلاب یازده فوریه به فاجعه یازده سپتامبر و پیامدهای آن می‌رسند در خدمت همین آزمونهاست. آنها با زبان بی زبانی هشدار می‌دهند: ایران محمدرضا شاه را به اسلامیستها سپردیم! نگذاریم پاکستان هم به دست اسلامیستها بیفتد! روشن است که تاوان این تجربه سنگین را که سیاستمداران اروپایی و آمریکایی پس از آنکه بازنشسته شدند، به عنوان تفسیر و تحلیل ارائه می‌دهند، ما ایرانیان باید می‌پرداختیم و هنوز هم می‌پردازیم. وگرنه غرب همان زمانی که ایران را به اسلامیست‌‌های خمینی می‌سپرد، در پاکستان و افغانستان مشغول تربیت همین اسلامیست‌هایی بود که امروز از وحشت افتادن بمب اتمی به دست آنها بر خود می‌لرزد!

 

 

بازگشت