با وجود آنکه جامعه جهانی بر حل مسالمت آمیز مسئله جمهوری
اسلامی تأکید می کند، لیکن بارها از سوی سیاستمداران و
کارشناسان تکرار شده است که خطر و پیامدهای حمله نظامی به
ایران به مراتب کمتر از وجود یک ایران اتمی است. به این
ترتیب اگر جمهوری اسلامی کمربند انتحاری و اتمی خویش را
نگشاید و آن را تحویل جامعه جهانی ندهد، حمله نظامی آخرین
فاز معامله با این رژیم انتحاریست و آنگاه فرقی نخواهد کرد
چه کسی آن را تحمیل کرده باشد.
*****
نخستین قطعنامه در مورد توقف غنی سازی اورانیوم یکم ژوییه
2006 در شورای امنیت تصویب شد. طبق قطعنامه 1696 جمهوری
اسلامی می بایست ظرف دو ماه تا 31 ماه اوت تمامی فعالیت
های مربوط به غنی سازی اورانیوم را متوقف کند. رژیم اما بی
اعتنا به این قطعنامه با مانور بر سر امکان مذاکره و به
میان کشاندن پای روسیه و چین و کشورهای غیر متعهد توانست
تصویب دومین قطعنامه را تا 23 دسامبر سال گذشته به تعویق
بیندازد. این در حالی بود که به نظر کارشناسان، آنچه غرب
زیر عنوان بسته پیشنهادی پنج بعلاوه یک در ازای توقف غنی
سازی اورانیوم به جمهوری اسلامی ارائه کرد، می توانست نقطه
پایان بر یک مرحله از این بحران نهاده و راه را برای
مذاکرات جدی به سود دو طرف بگشاید. بسته ای که با وجود
زیرپا نهادن قطعنامه های شورای امنیت هنوز تنها فرصت
مسالمت آمیز و عقلانی جمهوری اسلامی به شمار می رود.
لیکن پافشاری رژیم تهران بر غنی سازی اورانیوم به تصویب
قطعنامه 1737 آن هم به اتفاق آرا، از قطر و آفریقای جنوبی
و اندونزی تا روسیه و چین انجامید. این قطعنامه از یک سو
با رسمیت بخشیدن به تحریم ها، همزمان آنها را در مواردی
نیز آغاز کرد، و از سوی دیگر به جمهوری اسلامی نشان داد که
نه آمریکا و اروپا، بلکه جامعه جهانی در جلوگیری از
دستیابی این رژیم به سلاح هسته ای متحد است و تا جایی که
بتواند در راه جلوگیری از آن پیش خواهد رفت. سیاست معاشقه
و باز گذاشتن دست تاراج روسیه و چین در ایران سبب نشد تا
آنها علیه جمهوری اسلامی در کنار غرب قرار نگیرند.
یک فاز دیگر
تصویب سومین قطعنامه تقریبا بلافاصله پس از پایان مهلت دو
ماهه در دوم اسفند 1385 صورت گرفت. قطعنامه 1747 در سوم
فروردین 1386 باز هم به اتفاق آرا، عیدی شورای امنیت به
سران رژیم بود. رژیمی که از یک سو با گسترش جنبش های
اعتراضی و اجتماعی در داخل و از سوی دیگر با تنگ شدن
محاصره جهانی (سیاسی، اقتصادی و هم چنین نظامی) در خارج
روبروست.
شورای امنیت سازمان ملل یک بار دیگر با تشدید تحریم های
سیاسی، اقتصادی و تسلیحاتی به جمهوری اسلامی دو ماه (تا 22
ماه مه) مهلت داد تا به مطالبات جامعه جهانی پاسخ مطلوب
دهد. در این میان فشار تحریم و سایه جنگ چنان دست و پای
اقتصاد بی بنیه و مفلوک ایران را بسته است، که حتی با
تزریق میلیون ها دلار ثروت نفتی و یا چاپ اسکناس، تنها می
توان آن را با سرعت بیشتری به سوی فروپاشی نهایی سوق داد.
در چنین شرایطی است که خودفریبی رژیم از یک سو به جایی می
رسد که رییس بانک مرکزی اش این تحریم ها را «نمادین» می
نامد و از سوی دیگر برخی از کارشناسان اش به ویژه در سپاه
پاسداران و دستگاه رهبری بر این خیالند که شاید جنگ بتواند
اندکی از فشارهای داخلی که هر روز شدت می یابد، بکاهد.
این کارشناسان که جنگ را «برکت» می شمارند، ظاهرا بر اساس
«از هر طرف کشته شود، به سود اسلام است» می اندیشند و
بنیاد فکری آنها از همان عناصری تشکیل شده که تروریست های
انتحاری را در کوچه و بازار به سراغ مردم بیگناه می فرستد
تا با نابودی خود و دیگران به خیال خویش ضربه ای بر دشمن
وارد آورند، حتی اگر قرار باشد هستی شان در این راه فدا
شود.
اگرچه کم نیستند کسانی که بر این گمان باطل اند که آمریکا
به دلایل مختلف «قطعا» به ایران حمله نخواهد کرد، ولی منطق
سیاسی رژیم نهایتا جز همان منطق انتحاری نیست. این منطق
هرگونه احتمالی، از جمله احتمال جنگ را ممکن می سازد، به
ویژه اگر جمهوری اسلامی بر اساس محاسبات اشتباه آن را تنها
راه نجات خود بشمارد. شواهد نیز، از جمله پافشاری رژیم بر
غنی سازی اورانیوم و دستگیری ملوانان انگلیسی در خلیج فارس
و هم چنین تهدید مبهم تونی بلر درباره وارد شدن به یک
«فاز دیگر» و اقدام آمریکا به استقرار بزرگترین
ناوهواپیمابر جنگی جهان در جنوب ایران، همگی نشان از هر
چیزی، مگر «دیپلماسی» و مسالمت و صلح دارد. آن هم نه به
این دلیل که غرب یا جامعه جهانی خواستار جنگ است (واقعا به
چه دلیل باید خواهان جنگ باشند هنگامی که از راه های دیگر
می توانند به هدف خود برسند؟) بلکه آمادگی آنها به این
دلیل است که جمهوری اسلامی ممکن است راه دیگری در برابر
آنها باقی نگذارد.
واقعا جنگ هشت ساله برای چه کسانی برکت داشت؟ از یک سو،
برای حکومت اسلامی که به بهانه شرایط جنگی به تار و مار
مخالفان خود پرداخت (اگرچه شمار بسیاری از همان مخالفان در
راه دفاع از میهن جان سپردند) و ناتوانی خود را در
پاسخگویی به مطالبات مردم لاپوشانی کرد. از سوی دیگر، برای
صاحبان اقتصاد انگلی که با فرار سرمایه و ورشکستگی
کارخانجات تولیدی به تورم و بیکاری دامن زدند و با احتکار
مایحتاج مردم جیب های گشاد خود را انباشتند. حتی اقتصاد
دولتی نیز که چنگ بر کارخانجات و تولیدات کشور انداخته بود
با چنان بحرانی در جنگ هشت ساله روبرو شد، که بسیاری از
کارخانجات به تعطیلی کشانده شده و هزاران کارگر و کارمند
آن به شکل بازخرید به سادگی اخراج شدند.
امروز نیز حکومت اسلامی با «برکت» جنگ در توهم پشتیبانی
مردم از خود و غلبه بر بحران های فزاینده داخلی است، و
اقتصاد انگلی خواب احتکار و شرایط پربرکت جنگ را می بیند.
غافل از اینکه نه این مردم را توان پشتیبانی از این نظام
است (اگر هم توانش را می داشتند، به چه دلیل باید از آن
پشتیبانی کنند؟) و نه آهی در بساط دارند که جیب اقتصاد
انگلی را بیانبازند. برکت جنگ این بار به نکبت رژیم تبدیل
خواهد شد. لیکن این نکبت نیز مانند جنگ پیشین گریبان مردم
عادی و لایه های فرودست جامعه را خواهد گرفت.
و فاز آخر
در جستجو برای دلیلی که مردم را به پشتیبانی از این رژیم
بکشاند، می بینیم جنبش های اجتماعی ایران، اعم از زنان،
دانشجویان، کارمندان و کارگران نشان می دهند که مایل به
فرارفتن از مرزهای مدنی اعتراض نیستند. این تمایل را می
توان در این پرسش خلاصه کرد: وقتی مردم برای به دست آوردن
حقوق خود در برابر حکومت حاضر نیستند اصول مبارزه مدنی را
زیر پا بگذارند (اگرچه رژیم با آنها خشن و غیر مدنی برخورد
می کند) چگونه حاضر خواهند بود خطر کنند و با توسل به
نامتمدنانه ترین شیوه مبارزه، یعنی جنگ، نه برای حقوق خود،
بلکه برای پشتیبانی و دفاع از حکومتی که این حقوق را زیر
پا می نهد، وارد میدان شوند؟!
در این میان عامل آگاهی را نیز باید به مناسبات بین جامعه
و حکومت افزود. گذشته از آنکه کمتر ایرانی حاضر است به
قیمت نابودی اقتصادی و جنگ بر روی غنی سازی اورانیوم
پافشاری کند، گمان نمی رود هیچ ایرانی هم حمله نظامی
آمریکا را با حمله عراق به ایران مقایسه کند و اهداف این
دو جنگ را یکی بشمارد. عراق برای غصب خاک ایران به این
کشور حمله کرد تا به اهداف دیرینه خود برسد. حال آنکه
آمریکا تا کنون هرگز به قصد غصب خاک کشوری دیگر به آن حمله
نکرده است. ارتش عراق را می شد با ارتش و تجهیزات مدرنی که
از رژیم گذشته به ارث رسیده بود و هم چنین نیروی انسانی و
از جان گذشته ای که با کمترین امکانات و یا حتی با دست
خالی به جبهه اعزام می شد، پس از دو سال عقب راند، و شش
سال هم در یک جنگ فرسایشی تلاش کرد تا بلکه به کربلا و نجف
رسید. ارتش آمریکا را اما نمی توان با تجهیزات موجود و
پیاده نظام به عقب راند (کدام عقب؟ خاک آمریکا؟) جز آنکه
تمامی بنیه نظامی کشور را در یک جنگ آشکارا نابرابر چنان
از دست داد و تضعیف شد که حتی در برابر همسایگانی مانند
جمهوری آذربایجان وعراق و پاکستان که برای بلعیدن استان
های حاشیه ای ایران دهان باز کرده اند، نتوان از خود دفاع
نمود.
محاسبه اشتباه یعنی همین. این بار از هر طرف کشته شود، به
سود رژیم نخواهد بود. کسی را پروای نابودی این رژیم البته
نیست. مسئله اینجاست که این نابودی می تواند به نابودی
ایران منجر شود. نگرانی ایرانیان میهن دوست در مورد خطراتی
که کشور را تهدید می کند مطلقا بیجا نیست. زمامداران رژیم
را، که هرگز نباید بنیاد ایدئولوژیک هستی آنها را نادیده
گرفت، باکی نیست که دهها ایران نابود شود. آنها برای اسلام
می جنگند و چه باک اگر «یک قطعه خاک بی ارزش» فدای آرمان
های اسلامی آنها شود؟ جای آنها به خیال خودشان با «جهاد فی
سبیل الله» پیشاپیش در بهشت رزرو شده است.
در عین حال، هیچ جنگی در جهان هرگز نه از ماهها و هفته ها
پیش اعلام شده است و نه هرگز دلیلی منطقی داشته است. هرگز
عده ای با حساب و کتاب و استدلال جنگ علیه یکدیگر را آغاز
نکرده اند. حتی در دو نمونه جنگ افغانستان که با پشتیبانی
جامعه جهانی و به پشتوانه قطعنامه سازمان ملل متحد آغاز
شد، و جنگ عراق که بدون موافقت سازمان ملل و با پشتیبانی
بخشی از جامعه جهانی صورت گرفت، تا لحظه ای که نخستین بمب
ها بر کابل و بغداد فرود نیامد، کسی نمی دانست آیا واقعا
جنگی درخواهد گرفت یا نه.
امروز نیز با وجود آنکه جامعه جهانی بر حل مسالمت آمیز
مسئله جمهوری اسلامی تأکید می کند، لیکن بارها از سوی
سیاستمداران و کارشناسان تکرار شده است که خطر و پیامدهای
حمله نظامی به ایران به مراتب کمتر از وجود یک ایران اتمی
است. به این ترتیب اگر جمهوری اسلامی کمربند انتحاری و
اتمی خویش را نگشاید و آن را تحویل جامعه جهانی ندهد، حمله
نظامی آخرین فاز معامله با این رژیم انتحاریست و آنگاه
فرقی نخواهد کرد چه کسی آن را تحمیل کرده باشد.