...... ) شراره های اندیشه:
- فقط
آنانی به کُشتن و جانستانی و شکنجه و آزار دیگران، قادر هستند
که خالقشان، آمر به قتل و خونریزی و عذابدهی باشد. وِرد زبان
محمّد ابن عبدالله در قرآنش، دائم « اقتلو! اقتلو! » می باشد.
به همین سبب، هر مسلمان مومنی، بالقوّه برای قتل و شکنجه و
کُشتار و آزار و اذیّت و غارت و ستمگری و ویرانگری، مستعد می
باشد.
- اگر
روزی، روزگاری، « منار » دزدیدید، حتما آن را در « کعبه »،
پنهان کنید؛ زیرا تنها چاهی می باشد که هیچ مومنی به آن، مشکوک
نمی شود.
- ژرف
اندیش ترین بی خدایان جهان از نامدارترین مومنان به فردیّت
مستقل اندیش خود می باشند.
- داوران
تاریخ بشری، ما ایرانیان را ریشخند خواهند کرد؛ زیرا از
جنایتکارترین موجودات انسان نما، « مقدّس ترین بُتها » را
تراشیده ایم و به اوامر آنها تسلیم بی قید و شرط شده ایم.
- «
آزادی و آزاد اندیشی » از قبیح ترین و نجس ترین کلماتیست که در
جامعه ی ایرانیان از دوران مشروطه تا امروز بر زبانها جاری
مانده است.
- من،
ایرانی و اَجم ( = خدای خویشتنزا ) زاده شدم؛ ولی به زور شمشیر
و شکنجه و خراج و ستمگری و غارت دارائیهایم، به مُسلمانی تظاهر
کردم. از خودباخته گی ام، غربزه و دنباله رو شد. از نیندیشیدن
با مغز خودم بود که مارکسیست شدم. از مُدرن نمایی ام بود که
ادّعای پُُست مدرنی کردم. برای گریختن از روبرو شدن با خاصمان
میهن و هستی و نیستی ام هست که این روزها، ادای سکولار در می
آورم. با وجود همه ی این نقشهای تصنّعی و توام با خود فریبی،
هنوز که هنوز است آن گستاخی و دلاوری و رادمنشی ایرانی ام را
انکار می کنم و داشته هایم را مرده ریگ دیگران می شمارم و از
این راههای خودفریبی است که « سلّاخی شدن خودم و هم میهنانم »
را تا امروز به دست حاکمان بی لیاقت و فرّ، امتداد می دهم. کی
می شود که من، دوباره، « ایرانی و اَجم » شوم؟.
- در
جامعه ای که بذر حسادت و کینه توزی و دسیسه و بند و بستهای
سیاسی و محفلی کاشته شود، فقط می توان در آن اجتماع، خرمن
کُشتارها را تجربه و برداشت کرد.
- هر
ایرانی که « جانستانی و جان آزادی » را برتابد و در برابر
خونریزان، قیام و مبارزه ی مصمّم و فریادهای اعتراضش را رساتر
نکند، بی شک با حاکمان خونریز، همداستان و همعقیده می باشد؛
ولو چنان ایرانیانی، دستشان به خون هیچکس، آلوده نباشد و از
مخالفان حُکّام نیز باشند.
- رسالت
انقلاب اسلامی آخوندها و مُلّایان فقها فقط و فقط این بود که
با « امر به معروف » بیایند دختران و زنان مردم را بدنام و
فاحشه کنند و با « نهی از مُنکر » بیایند جوانان و مردان را
قوّاد و مخنّث و فاسق بار آورند تا سپس خود مُلّاها بیایند در
کنار جلّادان خونریز و شمشیر کش و باطوم به دست، نقش « قاضی
القضات را برای ملّت ایران » مُجری شوند و افتخار رونق آسیاب
خونریزی را برای الله خونخوار داشته باشند.
- اگر
روزی روزگاری، مُختان پاره سنگ برداشت و مُسلمان شدید، حتما از
« الله » بخواهید که به شما، عُمر ده میلیارد ساله بدهد تا
بتوانید آن تفاسیری را مرور کنید که مفسّران شیعی و سنی بر
لاطائلات محمّد تا امروز نوشته و منتشر کرده اند؛ و گر نه از
مسلمانی خودتان، هیچ طرفی برنخواهید بست.
- هر
انسانی که « عبید الله » شود تا پایان عُمرش با دلهره از وحشت
الهی خواهد زیست.
......
) « شکنجه ی نُه مرگ »:
در « طاس
عدل الهی »،
مرا به
زجر کشیدن و مُردن لحظه به لحظه، محکوم کردند؛
زیرا به «
سیمرغ و گیتی و زندگی »، مهر ورزیدم و عاشق بودم،
ولی به «
الله کریه سیما و زشت رفتار »، هرگز و هیچگاه، ایمان نیاوردم.
نُخست،
پوستم را کندند
تا آن را
پوستین فرزندم بدوزند
و داغ مرا
در خاطرش ابدی کنند.
- مومنان
شهادت دادند: « الله بر هر کاری، قادر و قاهر است. » -
ولی من،
ایمان نیاوردم.
دوم بار،
در چشمانم و گوشهایم
روغن داغ و
سُرب گداخته ریختند
تا
زیباییهای جهان و انسان را نبینم
و آواز
روحبخش سیمرغ گسترده پُر را نیز نشنوم
- مومنان
شهادت دادند: « الله، نقض وعده نخواهد کرد. » -
ولی من،
ایمان نیاوردم.
سوم بار،
زبانم را بریدند و آن را
در زیر پای
پیلان عاصی انداختند
تا
رامشخوانیهای مهر ورزانه ام را هیچکس نشنود
- مومنان
شهادت دادند: « الله، مقتدر و جزا دهنده است. » -
ولی من،
ایمان نیاوردم.
چهارم بار،
پیکرم را تازیانه زدند و سپس سنگسارم کردند
تا بر
زخمهایم نمک بپاشند و آوای ضجّه هایم را
عبرت
دیگران کنند
- مومنان
شهادت دادند: « الله، آنانی را که عبید نشوند به عذابی سخت در
دنیا و آخرت، گرفتار می کند. » -
ولی من،
ایمان نیاوردم.
پنجم بار،
دستانم را بریدند و آنها را آسیاب کردند
تا از
ستایش خورشید و ماه و آسمان وامانم
- مومنان
شهادت دادند: « عذاب الله، جزای کفر و عصیان است. » -
ولی من،
ایمان نیاوردم.
ششم بار،
پاهایم را قطع کردند
و آنها را
از کوه به زیر انداختند
تا خورد و
تکه تکه شوند و دیگر نتوانم
چون سرو
آزادمنش بر پاهایم استوار بایستم
- مومنان
شهادت دادند: « الله، طاغیان را محو و فنا می کند. » -
ولی من،
ایمان نیاوردم.
هفتم بار،
دشنه ی تفته ای را به قلبم فرو بُردند
تا مهرگاه
سیمرغی ام را به آتش ویرانگر تبدیل کنند
- مومنان
شهادت دادند: « غضب الله، عذاب آور است. » -
ولی من،
ایمان نیاوردم.
هشتم بار،
گوشتهای تنم را بُریدند
و آنها را
در دیگ مُذاب انداختند
تا پاره
های وجودم را
پیش
کفتاران و گرگان وحشی بریزند
- مومنان
شهادت دادند: « الله از قهر و انتقام خود بازنخواهد گشت. » -
ولی من،
ایمان نیاوردم.
نُهم بار،
کلاه کاغذی بر سرم نهادند
و آن را از
تن جدا کردند
تا بر
دروازه ی شهر، آویزان کنند
و « سند
عدل الهی » را
به رُخ مهر
ورزان بکشند
- مومنان
شهادت دادند: « الله، رحمان و رحیم است. » -
ولی،
هیچکس، هیچکس، هیچکس ایمان نیاورد.
چرا مومنان
الهی نمی خواهند بفهمند
که ما
ایرانیان،
زاده ی
سیمرغیم و هرگز نمی میریم؟.
تاریخ نگارش: بیست و هفتم ماه فوریه سال 2008 میلادی