سیاسی ، خبری ، تحلیلی و فرهنگی                                                                                  

صفحه نخست

تماس

پیوندها

زنان

نوا نما

حقوق بشر

بیانیه ها

مقالات

 

نادره افشاری

آش شله قلمکار سنت + مدرنتیه +... 

www.nadereh-afshari.com

بیشتر روشنفكران ایرانی از همان دوران مشروطه خیال می‌كردند با تركیب و ملقمه‌ای از دستاوردهای غرب و اسلام، خواهند توانست دكترین تازه‌ای به خاورمیانه ارائه كنند كه به باور خودشان، نه كاستی‌های مدنیت غربی را داشته باشد و خیلی هم به سنت‌های اسلامی این سوی جهان لطمه وارد نسازد! در حالی كه واقعیت این است كه دستاوردهای مدنیت و رنسانس غربی كه پایه‌ی این جهش شگرف در همه‌ی زمینه‌ها و به ویژه حقوق انسان و اساسا حقوق بشر شده است، دارای یك فلسفه و یك دیدگاه تازه به انسان است. نمی‌توان این فلسفه را تكه‌تكه كرد و با تئوری شبان/رمگی و امت و امامتی شرقی تركیبش كرد كه اگر تركیب كنیم ـ كه روشنفكران ایرانی كردند ـ از درون این

  تركیب، همین خشن‌ترین تئوری‌ها ومانیفست‌های ترور و كشتار دگراندیشان و غرب‌ستیزی درمی‌آید

 آرواند آبراهامیان در كتابی تحت عنوان اسلام رادیكال می‌نویسد:

 »نسل قدیمِ [اپوزیسیون محمد رضاشاه] كه در جریان ملی كردن صنعت نفت مشاركت داشت و خیانت روحانیون نسبت به [دكتر محمد] مصدق را دیده بود، هنوز به نحوی نسبت به روحانیون بی‌اعتماد می‌نمود و ترجیح می‌داد در تقابل علیه رژیم [شاه] با ملی‌گراهای لائیك باشد تا طرفدار شعار مذهبی‌ها؛ اما نسل جدیدٍ [اپوزیسیون محمد رضا شاه بعد از خرداد ماه 1342] تحت تاثیر [سید روح‌الله] خمینی، به سرعت سمبل‌های مذهبی را اخذ كرده و مورد حمایت قرار می‌داد و در وجود هر ملای ضد رژیمِ [شاه] ترقی‌خواهی و آزادیخواهی می‌دید. نسل قدیم با توجه به سابقه‌ی مبارزه برای ملی كردن صنعت نفت، استعمار انگلیس را به عنوان یك خطر جدی خارجی ارزیابی می‌كرد. اما نسل جدید… بر این نظر بود كه امپریالیسم امریكا یك تهدید بزرگ خارجی است. نسل قدیم با اتكاء بر تجربه‌ی گسترده‌ی خود از جنبش‌های سیاسی دهه‌ی 40 و اوایل دهه‌ی 50 [میلادی] به مبارزات غیرقهرآمیز تمایل داشت؛ نظیر تشكیل احزاب سیاسی، اتحادیه‌های كارگری، انجمن‌های صنفی، تظاهرات خیابانی و گردهمآیی‌های مردمی؛ اما نسل جدید كه با رویدادهای قیام 15 خرداد 1342 تكان خورده بود، بطور فزاینده‌ای به سمت مبارزه‌ی قهرآمیز كشیده می‌شد: نظیر ایجاد هسته‌های زیرزمینی، شهادت قهرمانانه، تبلیغ به وسیله‌ی عمل و نیز جنگ چریكی و پارتیزانی. به طور خلاصه نسل قدیم سكولار، رفرمیست، ضدانگلیس بود، با روش‌های غیرخشن؛ نسل جدید اما بیشتر مذهبی بود، رادیكال، ضد امریكا و مهم‌تر از همه این كه به شدت هوادار مبارزه‌ی مسلحانه.»6

 به نظر آبراهامیان پس از بلوای 15 خرداد سال 1342 «دانشگاه‌های ایران رشد و گسترش بی‌سابقه‌ای را تجربه‌ می‌كنند. این رشد و توسعه‌ كه افزایش روزافزون هزینه‌ی تحصیلی دولتی را برای دانشجویان در برمی‌گرفت، برای نخستین بار درب دانشگاه‌ها را بروی فرزندان خانواده‌های متوسطٍ رو به پایین نیز گشود. دانشجویان پیشین دانشگاه‌ها عمدتا از خانواده‌های زمیندار بزرگ، كارمندان رده بالای دولت و مشاغلی با درآمد كلان بودند، اما اكنون دختران و پسرانی به طور فزاینده به این دانشجویان افزوده می‌شدند كه از خانواده‌ی كارمندان دون پایه‌ی دولت، بازرگانان كوچك، روحانیون رده پایین، تجار و بازار و صاحبان مشاغل آزاد بشمار می‌رفتند، نكته‌ی جالب این كه تشیع، بخش جدایی ناپذیر فرهنگ زندگی بسیاری از این خانواده‌ها را تشكیل می‌داد. این تغییرات طبقاتی دانشجویی در دانشگاه‌ها به انجام دو امر یاری رساند: رشد رادیكالیسم و اسلامی كردن فضای دانشگاه‌ها.»7 

  بنیانگزاران سازمان مجاهدین خلق در جزوه‌ای تحت عنوان «15 خرداد، نقطه‌ی عطفی در مبارزات قهرمانانه‌ی مردم ایران» از خمینی یك چهره و سمبل ملی [!] ساختند كه موجب تكوین ایدئولوژی انقلابی سازمان مجاهدین خلق شده است.8

 این گونه عوضی فهمیدن‌ها و از مخالفین حكومت‌های سیاسی، قهرمانانی مبارز و فدایی پرداختن، ویژه‌ی نسل تازه‌ی پس از بلوای 15 خرداد 1342 نبود، «جنبش سوسیال دموكراسی ایران نیز ازآغاز پیدایش خود (اجتماعیون/عامیون به سال 1905 میلادی) در برخورد با دین ـ عموما ـ و با دین اسلام ـ خصوصا ـ هیچگاه سیاست درست و قاطعی نداشته است.

  در ماده‌ی 11 نظامنامه‌ی اجتماعیون/عامیون تصریح شده بود كه مجموع كار و رفتار اعضای حزب باید متوجه‌ی یك نكته باشد: نیكروزی و ترقی، ولی به نحوی كه به شرف و قدس مذهب خللی وارد نیاید…»9

 »حزب توده‌ی ایران نیز در اوایل فعالیت خود طی اعلامیه‌ای به تاریخ 25 دیماه 1325 اعلام كرد: حزب توده‌ی ایران نه فقط مخالف مذهب نیست، بلكه به مذهب ـ به طور كلی و مذهب اسلام ـ خصوصا احترام می‌گذارد و روش حزبی خود را با تعلیمات عالیه‌ی محمدی منافی نمی‌داند، بلكه معتقد است كه در راه هدف‌های مذهب اسلام می‌كوشد. حزب ما فوق‌العاده خرسند و مسرور و مفتخر خواهد بود كه از طرف روحانیون روشنفكر و دانشمند مورد حمایت قرار گیرد و آرزو دارد كه تمام متدینین به دیانت اسلام مطمئن باشند كه حزب توده‌ی ایران حامی جدی تعالیم مقدس اسلام خواهد بود و با آن ذره‌ای معانده و مخالفت نخواهد داشت و هرگونه مخالفتی را [با اسلام] ابلهانه خواهد پنداشت و هركسی را كه به نام حزب توده‌ی ایران دم از مخالفت با دین بزند، آنا و شدیدا از صفوف خود طرد خواهد كرد.»10

 «حزب توده در تائید و حمایت از شورش ارتجاعی 15 خرداد 1342 نیز در مقاله‌ای خطاب به “پیشوایان  دینی و روحانی” نوشت: آیت‌الله خمینی مستغنی از توصیف است. مردم از همه‌ی روحانیون ـ به خصوص از پیشوایان مبرز مذهبی انتظار دارند كه مانند آیت‌الله خمینی، آیت‌الله میلانی، آیت‌الله طالقانی و آیت‌الله شریعتمداری و امثال آن‌ها در این جهاد مقدس و عمومی آزادیخواهانه [!] و استقلال طلبانه‌ی [یك جریان وابسته شعار استقلال طلبی می‌دهد!] مردم ایران شركت كنند و نیروی معنوی خود را در راه پیروزی این جهاد به كار اندازند.»11 

 «احسان طبری ـ به عنوان بزرگ‌ترین نظریه پرداز حزب توده‌ی ایران ـ در تطبیق ماركسیسم و اسلام و شبهه آفرینی بین سوسیالیسم و اسلام كوشش بسیار كرد. در این مورد مقاله‌ی وی به نام “سوسیالیسم و اسلام” دارای اهمیت فراوان است»12

 «ماركسیست معروفی مانند مصطفی شعاعیان ـ گاندی وار ـ به سال 1343 در مقاله‌ای به نام “جهاد امروز یا تزی برای تحرك” تز تحریم [عدم خرید روزنامه و سیگار، عدم استفاده از بانك‌ها و…] را برای مبارزه با رژیم سرمایه‌داری شاه ارائه می‌دهد. او نیز با تكیه بر روحانیت و پایگاه اجتماعی آنان و با توجه به شبكه‌ی گسترده‌ی مساجد در شهرها و روستاها معتقد است كه: “ما فكر می‌كنیم كه فتوا دادن این جامعه [روحانیت] در باره‌ی بانك‌ها و غیره اشكال عمده‌ای نداشته باشد… وظیفه‌ی دینی و وجدانی هر فرد با شرفی است كه این مزایا [ مزایای حاصله از این موسسات] را ـ به سهم خود قطع نماید.”»13

 خسرو گلسرخی در دفاعیاتش در دادگاه چنین می‌گوید: «سخنم را با گفته‌ای از مولا حسین شهید بزرگ خلق‌های خاورمیانه آغاز می‌‌كنم. من كه یك ماركسیست/لنینیست هستم، برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مكتب اسلام جستم و آنگاه به سوسیالیسم رسیدم… اسلام حقیقی در ایران همواره دین خود را به جنبش‌های رهایی بخش ایران پرداخته است. سید عبدالله بهبهانی‌ها، شیخ محمد خیابانی‌ها نمونه‌ی صادق این جنبش‌ها هستند…»14

 سازمان مجاهدین خلق هم در سال 1349 دو تن از مهم‌ترین اعضایش را به نجف فرستاد تا با سید روح‌الله خمینی تماس بگیرند.

          در جزوه‌ی صورتی رنگی كه توسط پرویز یعقوبی از اعضای اولیه‌ی سازمان مجاهدین خلقِ پیش از انقلاب منتشر شده است، در رابطه با ملاقات دو تن از اعضای سازمان مجاهدین با سید روح‌الله خمینی مطالبی آمده است. عنوان این جزوه این است: «بنیانگزاران سازمان مجاهدین خلق ایران، دیدگاه‌ها و اهداف آنان» تیتر فرعی كتاب هم این است: «چرا سازمان مجاهدین خلق نتوانست و نگذاشتند نقش اصلی‌اش را در انقلاب 1357 ایفا كند؟

  پرویز یعقوبی باجناق مسعود رجوی است. همسر پیشین یعقوبی مینا ربیعی خواهر اشرف ربیعی اولین همسر مسعود رجوی بود. یعقوبی تا سرفصل انقلاب ایدئولوژیك سازمان مجاهدین هم در زمستان 1363 از مسئولین این جریان بود. این فرد از زمستان 1363 از مجاهدینِ تحت رهبری مسعود رجوی كناره گرفت. او هنوز خودش را عنصر موحد مجاهد خلق می‌داند و مسعود رجوی را منحرف از خط خودش و بنیانگزاران سازمان معرفی می‌كند. یعقوبی این جزوه‌ را در بهمن ماه 1380 نوشته و تكثیر كرده است. روی جلدٍ این جزوه عبارت «مجاهدین خلق ایران/فرانسه» نوشته شده است.«در سال 1349 بنا به تصمیم سازمان یكی از اعضای مجاهدین مقیم خارج قرار می‌شود ضمن تماس با خمینی از وی تقاضا كند تا از دولت عراق بخواهد كه “افراد سازمان را كه هواپیمایی ربوده و به عراق برده‌اند،

 تحویل ایران ندهد… كه وی با بهانه‌ها و توجیه‌های آخوندی نظیر این كه “اگر اقدامی كند ممكن است برای آنها [زندانیان مجاهدین كه هواپیمای ایرانی را ربوده بودند] بدتر شود” یا “ نمی‌خواهد از عراقی‌ها تقاضایی بكند تا تقاضایی از سوی آنان به دنبال داشته باشد” از انجام این درخواست خودداری می‌نماید.

  «تراب حق شناس [یكی از اعضای اولیه‌ی مجاهدین كه در جریان انشعاب خونین سازمان مجاهدین در سال 1354 به بخش ماركسیست مجاهدین پیوست] در رابطه با تماس سال 1349 با خمینی در نشریه‌ی “پیكار” شماره‌ی 77، بیست و هشتم مهر ماه 1359 چنین می‌نویسد: “مقدمتا اشاره كنم كه قبل از شهریور 50… با برخی از روحانیون كه به “طور نسبی اندیشه‌ی مبارزاتی داشتند و برداشت‌های مترقیانه‌ای [!] را از اسلام ارائه می‌دادند”، تماس داشتیم… سازمان با برخی از اشخاصی كه در آن زمان… با رژیم شاه تضاد و مبارزه‌ای داشتند، تماس گرفت و آنها كه مستقیم و غیرمستقیم از اهداف انقلابی سازمان مطلع شده بودند، منجمله اقدام به ارسال نامه‌هایی برای آیت‌الله خمینی كردند.

 «یك نامه را مهندس عزت‌الله سحابی به آیت‌الله [خمینی] نوشته بود. نامه‌ای مفصل از هاشمی رفسنجانی بود كه نسخه‌ای از آنرا خودم به نجف بردم. در این نامه نویسنده نه تنها از مجاهدین خلق بلكه از فداییان خلق [بخصوص رفیق شهید احمدزاده] بخوبی یاد كرده، حمایت آیت‌الله [خمینی] را از مبارزین خواستار شده بود. آقای مطهری هم سفارشی شفاهی به آیت‌الله [خمینی] كرده بود، نامه‌ای از آیت‌الله منتظری بود كه در آن ضمن تایید از مجاهدینِ زندانی از آیت‌الله [خمینی] خواسته [شده] بود به نفع آنان اقدام نماید و البته در آخر هم تصمیم را به خود آیت‌الله خمینی محول نموده بود. این نامه‌‌[ها] را با خودم به نجف بردم… علت تماس با آیت‌الله خمینی با توجه به سوابق ضدیت او با شاه، جلب یاری و پشتیبانی او در مبارزه علیه امپریالیسم امریكا در رژیم شاه بود…آیت‌الله خمینی علیرغم تضادش با سلطنت، قشر خرده بورژوازی مرفه سنتی را نمایندگی می‌كرد…»15

 در رابطه با ضد امپریالیست بودن سید روح‌الله خمینی مترقی [!] مهدی بازرگان، نخست وزیر دولت موقت خمینی در روزنامه‌ی میزان، ارگان نهضت آزادی در 6 بهمن ماه 1359 دوسال پس از به قدرت رسانیدن سید روح‌الله خمینی ضد امپریالیست نوشت: «روابط دولت امریكا با انقلاب و دولت موقت انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی ایران تنها با روی كار آمدن دولت موقت شروع نمی‌شود. به موجب اطلاعات و مدارك واسناد و شواهد، از ما‌ه‌ها قبل از پیروزی نهایی انقلاب، تماس‌های متعددی میان اعضای شورای انقلاب در ایران با مقامات امریكایی برقرار و مذاكراتی در جریان بوده است. علاوه بر تماس و مذاكرات با مقامات امریكایی، ارتباط و گفت‌وگوهایی [هم] با سران ارتش و همچنین [شادوران دكتر شاهپور] بختیار [آخرین نخست وزیر شاه] وجود داشته است…»16

 حسین روحانی یكی دیگر از اعضای مجاهدین كه در همین سال‌ها چند بار به ملاقات خمینی در نجف برای جلب “یاری و پشتیبانی” آیت‌الله رفته بود، در سال 1367 در قتل عام زندانیان سیاسی به دستور شخص خمینی اعدام شد. روحانی نیز از مجاهدینی بود كه در انشعاب خونین سال 1354 سازمان مجاهدین، ماركسیست شده بود. روحانی نیز در نشریه‌ی پیكار شماره‌ی 79 به بعد نوشته است: «به دنبال دستگیری … همرزمان مجاهد ما در داخل كشور طی نامه‌ای خواستار آن شدند كه در این باره و سایر مسائل مربوط به جنبش انقلابی ایران و اوضاع جامعه با آیت‌الله خمینی مذاكره شود و حتی‌الامكان كوشش شود تا پشتیبانی هر چند ضعیف او نسبت به مجاهدین و حمایت از آن‌ها و جنبش انقلابی‌ای كه در ایران به تازگی پا گرفته بود، جلب گردد و در صورت موافقت اعلامیه‌ای در همین زمینه از طرف آیت‌الله [خمینی] صادر شود و این در شرایطی بود كه عناصر مختلفی از “روحانیت مترقی” در داخل كشور [مثلا نظیر رفسنجانی و منتظری] موضع حمایت آمیزی از مجاهدین داشته و تنها آیت‌الله خمینی بود كه تا آن روز سكوت اختیار كرده بود.»17

  داریوش فروهر، رهبر حزب ملت ایران كه با همسرش در آذر ماه 1377 همراه با عده‌ای دیگر از روشنفكران و نویسندگان و پژوهشگران ایرانی، قربانی تروریسم دولتی حكومت اسلامی ـ موسوم به سریال قتل‌های زنجیره‌ای یا كشتار درمانی ـ شد، یكی/دو ماه پیش از برپایی حكومت اسلامی، در رابطه با توجیه حضور خود و حزبش، هم‌چنین ملی‌گرایان در كنار ارتجاعیون مذهبی، در حالی كه اسلام را بخش اصلی هویت ایرانی ایرانیان معرفی می‌كند، می‌گوید: «خوشبختانه “جامعه‌ی روحانیت” با درایت و هدایت مراجع عظام در تلاشی پردوام، حركت استقلال را بازشناسی كرده است و در پیامی از حضرت آیت‌الله خمینی پیشوای بزرگ شیعیان می‌خوانیم: “این خوان یغما كه مدت‌هاست مورد هجوم چپی و راستی قرار گرفته و گاهی با صراحت تقسیم گردیده، اكنون با عناوین دیگر با كمال عوام فریبی نقشه كشی شده و مورد تقسیم قرار گرفته است”.

  «در این پیام آشكار می‌شود كه پیشوای روحانی میهن ما به خوبی جناح‌های موازنه‌ی مثبت را می‌شناسند و می‌دانند كه بیگانه برای ملت ایران بیگانه است و نباید فریفته‌ی هیچیك از حركت‌های سیاسی آن‌ها شد كه همه رنگ است و نیرنگ

 «بدین اعتبار “جامعه‌ی روحانیت” كه در فرهنگ و تاریخ ایران زمین، ریشه‌هایی بس استوار دارد، هم اكنون نیز در نخستین صف جبهه برای كسب آزادی [!] و استقلال [!] مبارزه می‌كند. بی‌جهت نیست كه “روحانیت پرافتخار تشیع” بیش از همه‌ی گروه‌ها آماج حمله‌های مزدوران بیگانه شده است. بی‌جهت نیست كه شهر مقدس قم، الهام دهنده‌ی پیكارهای رهایی بخش ملت ما گردیده است…»

 علی اصغر حاج سیدجوادی یكی دیگر از همین سنخ روشنفكران چند روز پیش از سقوط تهران و فروپاشی ایران در تاریخ 7 بهمن ماه 1357در نشریه‌ی «جنبش» متعلق به خودش نوشت:      

 «امام می‌آید، با صدای نوح، با طیلسان و تیشه‌ی ابراهیم، با عصای موسی، با هیئت صمیمی عیسی و با كتاب محمد، و دشت‌های سرخ شقایق را می‌پیماید و خطبه‌ی رهایی انسان را فریاد می‌كند

  »وقتی امام بیاید، دیگر كسی دروغ نمی‌گوید، دیگر كسی به خانه‌ی خود قفل هم نمی‌زند، دیگر كسی به باجگزاران باجی نمی‌دهد، مردم برادر هم می‌شوند [البته در این میان جایی برای خانم‌ها در نظر گرفته نشده است] و نان شادیشان را با یكدیگر به عدل و صداقت تقسیم می‌كنند، دیگر صفی وجود نخواهد داشت، صف‌های نان و گوشت، صف‌های نفت و بنزین، صف‌های مالیات، صف‌های نامنویسی برای استعمار، و صبح بیداری و بهار آزادی لبخند می‌زند. باید امام بیاید تا حق بجای خود بنشیند، و باطل و خیانت و نفرت در روزگار نماند…»

  كنفدراسیون جهانی محصلین و دانشجویان (اتحادیه‌ی ملی) در كنگره‌ی سیزدهم كنفدراسیون در ژانویه‌ی 1972 ارسال پیام كوتاهی را به سیدروح‌الله خمینی به تصویب رساند. حمید شوكت یكی از همین كنفدراسیونی‌ها و مولف كتاب دو جلدی تاریخ بیست ساله‌ی كنفدراسیون جهانی محصلین و دانشجویان ایرانی (اتحادیه‌ی ملی) به نقل از صفحه‌ی 42 گزارش كنگره‌ی سیزدهم كنفدراسیون، وجه مشخصه‌ی این كنگره را ارسال پیام كوتاهی برای سیدروح‌الله خمینی ارزیابی كرده است:

 

پیام به حضرت آیت‌الله خمینی رهبر شیعیان جهان،

 «سیزدهمین كنگره‌ی كنفدراسیون جهانی منعقده در شهر فرانكفورت [آلمان] به آن مقام محترم درود فرستاده و پشتیبانی كامل [!] خود را از مبارزات عادلانه‌ی جامعه‌ی روحانیت مترقی علیه استعمار، صهیونیسم و ارتجاع داخلی اعلام می‌كند.»18

 حمید شوكت در ارزیابی این پیام در صفحه‌ی 307 همان كتاب می‌نویسد: «اهمیت این پیام [پیام به سیدروح‌الله خمینی] از آن جهت بود كه كنفدراسیون پس از گذشت سال‌ها بار دیگر [!] پیامی را خطاب به آیت‌الله خمینی به تصویب می‌رساند. پیش از آن یك بار دیگر در كنگره‌ی سوم و بار دیگر در چهارمین كنگره‌ی آن سازمان كه در دی ماه 1343 (ژانویه‌ی 1965) در شهر كلن آلمان غربی برگزار شده، پیامی خطاب به آیت‌الله خمینی به تصویب رسیده بود. كنگره‌ی چهارم كنفدراسیون همان كنگره‌ای است كه طی آن ابوالحسن بنی‌صدر غیابا به عضویت در هیئت دبیران انتخاب شد. متن پیام نشانه‌ی روحیه و فضای غالب بر كنگره و تلقی كنفدراسیون از نقش آیت‌الله خمینی و مبارزه‌ای بود كه در 15 خرداد 1342 به رهبری او انجام گرفت.»19

  حمید شوكت در ادامه‌ی این كتاب در همان صفحه و صفحات بعد متن «پیام چهارمین كنگره‌ی كنفدراسیون به حضرت آیت‌الله خمینی» را كه با عبارت غلط «انما الجبوه عقیده و جهاد» در عنوان پیام درج كرده است كه احتمالا منظورش «ان الحیات عقیده و الجهاد» بوده است. عنوان فرعی پیام این است: «پیام به تبعیدگاه». شوكت در صفحه‌ی 308 همان كتاب می‌نویسد:

 «حمایت و پشتیبانی از مبارزه‌ی روحانیون و نیروهای مذهبی از همان آغازِ تشكیل كنفدراسیون در دستور كار آن سازمان قرار داشت.»20

  توجه بكنیم كه نیروهای اصلی این كنفدراسیون را توده‌ای‌ها، توده‌ای‌های جدا شده و مائوئیست شده‌ای زیر عنوان سازمان انقلابی حزب توده‌ی ایران، جبهه‌ی ملی و نیروهای مذهبی‌ای از طیف ابوالحسن بنی‌صدر، صادق قطب‌زاده و ابراهیم یزدی و مصطفی چمران تشكیل می‌داده‌اند.

بنی‌صدر نخستین رئیس جمهوری خمینی بود كه بعدها مغضوب درگاه او شد و در پناه سازمان مجاهدین و مسعود رجوی از ایران گریخت. او در كتاب خیانت به امیدش دروغ‌هایی را كه خود او برای مطرح كردن سید روح‌الله خمینی در پاریس می‌گفته، چنین افشا كرده است.

    «… ما نه از روز اول مسلمانان دو آتشه‌ای بودیم، نه به رهبر عالیقدر انقلاب اعتقاد زیادی داشتیم، نه در جریان انقلاب از “نادانی‌های” او و از “بی‌محتوایی اندیشه‌هایش” بی‌خبر بودیم، و نه جنبه‌ی ارتجاعی و ضددموكراتیك این اندیشه‌ها برایمان ناشناخته بود، و نه از ماهیت دروغین حرف‌ها و قول‌هایش ناآگاه بودیم، زیرا بعدا خود ما اعتراف كردیم كه این گفته‌ها حتا منعكس كننده‌ی نظرات خود او هم نبود، حرف‌هایی بود كه ما برایش می‌نوشتیم و در هنگام مصاحبه‌ها در دهانش می‌گذاشتیم، یا اصولا سخنان بی پر و پای او را نه آنطور كه گفته شده بود، بلكه آنطور كه می‌بایست گفته شده باشد، برای خبرنگاران ترجمه می‌كردیم!»21  

 صادق قطب زاده هم مدتی وزیر خارجه‌ی خمینی بود و بعدها مغضوب او  و كمی بعد توسط سید اسدالله لاجوردی اعدام شد. ابراهیم یزدی نیز مدتی وزیر خارجه‌ی دولت موقت مهدی بازرگان بود و هم اكنون نیز رهبری جریان موسوم به نهضت آزادی را در ایران پس از درگذشت مهدی بازرگان بر عهده دارد. یزدی در هنگام اخراج سید روح‌الله خمینی در پائیز 1357 از كشور عراق [كاملا تصادفی] از امریكا به عراق می‌رود و از این تاریخ تا بازگشت خمینی به ایران در بهمن‌ماه 1357 با اوست و بیشتر ترجمه‌ها و سازمان‌دهی‌های “مبارزاتی” خمینی با همراهی او، قطب زاده و بنی‌صدر انجام می‌شده است. یك بار كه مطبوعات داخل كشور از ابراهیم یزدی خواسته بودند در رابطه با نقشش در به حكومت رساندن خمینی صحبتی بكند و به ویژه بگوید در چه رابطه‌ای در پائیز 1357 آنقدر سریع خودش را از ایالات متحده‌ی امریكا به عراق رسانده بود، با زرنگی ویژه‌ی خودش فرموده بود: «من هنوز بازنشسته‌ی سیاسی نشده‌ام كه در این زمینه‌ها سخنی بگویم!!»22

  اما كنفدراسیون جهانی محصلین و دانشجویان ایرانی در اروپا و امریكا تا سرفصل انقلاب نیز رابطه‌ی خود را با سید روح‌الله خمینی حفظ كرد. آخرین اطلاعیه‌های این جریان در رابطه با اخراج خمینی از كشور عراق، مخالفت دولت كویت با اقامت خمینی در كویت و بسیاری دیگر از وقایع ویژه‌ی این دوران در حمایت مشخص از شخص سیدروح‌الله خمینی بوده است. بنا بر نوشته‌ی حمید شوكت، این كنفدراسیون كمی پیش از انقلاب همچون برفی آب شد و از بین رفت.

   آیا علت آب شدن و از بین رفتن كنفدراسیون این نبود كه وظیفه‌اش را كه انداختن ملت ایران به دام ارتجاع و تروریسم دولتی سید روح‌الله خمینی و از آن راه به آتش كشاندن تمام جهان بود، به انجام رسانده بود؟!!!

 «كنفدراسیون علیرغم همه‌ی كوشش‌های بی پایانش در راه رهایی و نجات جان زندانیان سیاسی و مبارزه با دیكتاتوری و استبداد [كذا] رفته رفته تنها راه چیرگی بر معضلات بغرنج و پیچیده‌ی اجتماعی را در تكیه بر پاسخ‌های صریح و آسان [!] جستجو كرد؛ گرایشی كه با تكیه‌ی یك جانبه بر گذار انقلابی، هر تحول تدریجی را پیشاپیش مردود [می]شمرد و به پذیرش تصویری ساده‌انگارانه از خلق و ضد خلق و انقلاب و ضد انقلاب روی آورد.»23

 و باز هم به قول حمید شوكت: «سازمانی [كنفدراسیون] كه روزی شعار اجرای انتخابات آزاد، رعایت حقوق بشر و آزادی زنان را بر پرچم خود نوشته بود، از ستیز با حكومت خودكامه