سیاسی ، خبری ، تحلیلی و فرهنگی                                                                                  

صفحه نخست

تماس

پیوندها

زنان

نوا نما

حقوق بشر

بیانیه ها

مقالات

 

  نقدی از ایران بر کتاب  «بشارت»

www.moinzadeh.com

کتاب «بشارت، خدا به زادگاهش باز می کردد»، همانطور که در خارج از کشور بازتاب گسترده ای داشت، در درون کشور نیز مورد عنایت صاحبنظران قرار گرفته است. اما به عللی که همه از آن اطلاع داریم، متاسفانه آنها نمی توانند نظرات خود را در جایی منعکس کنند. برای نشان دادن نمونه ای از توجه هموطنانمان در داخل کشور به کتاب«بشارت»، ازمیان نقدهایی که در ایران نوشته شده و برای من ارسال گردیده است، یکی را با موافقت نویسندۀ آن، البته با نام مستعار او تقدیم علاقمندان می کنم.

این نقد را نویسندۀ جوانی که آثاری بدیع و خواندنی دارد، برایم فرستاده است.      ای کاش می توانستم او را به هم میهنانم معرفی کنم و معرف نویسنده ای باشم که با دانش گسترده و تفکرات ارزشمند خود، به یقین یکی از نویسندگان خوب و نام آور سرزمینمان خواهد بود.

نقد او را به همان صورت که برای من فرستاده است، بخوانیم و به او و همۀ کسانی که مانند او می اندیشند و قلم می زنند، درود بفرستیم و برایشان آرزوی موفقیت کنیم. 

 

 هوشنگ معین زاده

   *******

 با درود بر استاد ارجمند و مهربان، جناب معين زاده

استاد گرامی، پوزش مي خواهم اگر مشکلات کاری و پريشانی های ذهنی من، سبب شد، مدتی طولانی نامه های پر مهر شما را بی پاسخ گذاشته و يا در حفظ اين ارتباط نيک، قدری سستی نشان بدهم.

به هرحال، زندگی گاه ميخواهد به تو نهيب بزند و بگويد که تو در من غوطه وری. او با جديت به راه خود ميوزد و ساقه های سست و ناتوان را، شرافتمندانه ميشکند. بهار دارد و زمستان و من زمستانی سختی را ميگذراندم که در آن((هوا بس ناجوانمردانه سرد بود.)) لذا در اين سرما، چاره ای جز تماشای يخ زدن خويش، نداشتم. اما گرمای مهر شما ذهن يخ زده مرا دوباره به جوشش انداخت و دست خشکيده ام را دوباره با قلم آشنا کرد.

آری هنوز هم هستند عزيزان بزرگواری که صدای مـرا ميشنوند و من در برابر محبت بی دريغشان مديونم. بی شک شما و ....... از زمره اين بزرگواران هستيد که بزرگترين ثروت من به حساب مي آييد و ژرفترين سپاس های من، حقتان را ادا نخواهد کرد.

با پوزش دوباره از بابت سستی خود و سپاس فراوان از اين همه مهری که بی پيرايه به من ارزانی داشته ايد.

استاد عزيز، شايد سخن من در اين نامه قدری به درازا بکشد. اما من ميخواهم نخست، نظر خود را در مورد کتاب پربار شما به نام (بشارت) ابراز کرده و سپس به پاسخ نقد ارزشمند شما بر کتاب خود (.............) بپردازم.

 *******

 نقد کتاب بشارت:

 کتاب ارزشمند شما را دو بار خواندم. مطمئنا" اگر مجال بيابم باز هم خواهم خواند. چرا که کتاب حاوی مطالب بسياريست. مطالب علمی، فلسفی، دينی و حتی سياسی. و برای خواننده ای کنجکاو که بخواهد از اشارات شما، جهت رسيدن به جان کلام، به ماخذ اصلی رجوع کند، کار خواندن قدری سخت ميشود. ای کـاش راهنمايـي، از مـاخذ در پاورقی ها ويا در آخر کتاب گنجانده ميشد. البته اين پيشنهاد من است و شايد سياست شما بر اين باشد که خواننده را لب تشنه گذاشته تا خود به دنبال مطالعه و جستجوی ماخذ برود.

1-                     تعداد اندکی اشتباه تايپی در کتاب وجود داشت که حيفم آمد از روی آنها غير مسئولانه بگذرم. لذا در پايان اين نقد، غلط نامه کوچکی را تهيه کرده ام که حضورتان تقديم خواهم داشت. ضمنا" فهرست کتاب نيز يک صفحه از کتاب عقب است.

2- اما در طول غلط گيری کتاب به نکته ای برخوردم که شايد گفتنش برای شما هم جالب باشد. من تصور ميکـردم کـه شما کلمه (مهدور الدم) را اشتباه نوشته ايد و درست آن بايد (محدور الدم) باشد. چون فکر ميکردم (محدور) به معنای حدر رفته است. اما با مراجعه به فرهنگ دهخدا، متوجه شدم که عربان در زبان الهي يشان کلمه ای مانند (مهدور) دارند که همان معنای (مهدور الدم) را ميدهد و کلمه (الدم) تنها يک قرينه لفظی است. در دهخدا نوشته بود: (مهدور يعنی کسی که خون و يا حقش رايگان و باطل شده باشد.) و من بسيار شاد شدم وقتی که فهميدم ، چنين کلمه منحوسی در زبان شِکَر ما، معادل پارسی ندارد.

3- اگر من به جای شما بودم شکل داستانی تری به بخش (راهبر) ميدادم. مثلا" به جای آنکه بگويم کار عزرائيل گرفتن جان است، جبرائيل حامل وحی است و يا ميکائيل مسئول تدارک رزق روزيست، دانای کل داستان را، به سوی آنها ميفرستادم و با ماجراها و ديالوگهايي به او نشان ميدادم که اين فرشتگان شايستگی هدايت وی را به آن سوی سراب ندارند. مثلا" در ديالوگها، عزرائيل ميتوانست بگويد: مگر آنسوی سراب چه خبر است؟ جنگ شده يا کسی قرار است بميرد؟ و يا جبرائيل ميتوانست بپرسد، آيا کسی آنسو ادعای پيغمبری کرده؟ يا اينکه ميکائيل بگويد: من آنسوی سرابی ها را نمی شناسم. تو برو و از آنها بخواه که به درگاه خداوند دعا کنند تا من هم به خدا درخواست بدهم، که از بودجه عرش کبريايي ، سهمی هم بعنوان رزق و روزی به آنها اختصاص بدهد. شايد خدا درخواست مرا تصويب کند انشاالله. البته پورسانت مرا هم بايد محفوظ نگه داريد. مسلما" ايجاد چنين ظرايفی در داستان، شکل جذابتری به کتاب خواهد بخشيد. اما به دلايلی که در نقد بخش (جزيره بيداری) توضيخ خواهم داد، گرچه اين تغيير جذابيت را بيشتر ميکند، اما انجام ندادن آن نيز لطمه ای به کتاب نخواهد زد.

4-نميدانم، داستانی که در بخش (آشنايي با شيطان يا شيطون) آمده است، واقعيست يا تخيلي. البته اين موضوع چندان هم اهميت ندارد. آنچه مهم است اين است که بخش آشنايي با شيطان يکی از فرازهای زيبا و شايد بتوان گفت شاه بيت کتاب به حساب می آيد. چرا که با بيانی بسيار ساده و شيرين، نکته ای بزرگ و قابل تعمق را از برخورد فرهنگی ايرانيان با فرهنگ و دين مهاجم عرب، بيان ميکند. از اين ظرايف، ما در فرهنگ عامه ايرانيان بسيار داريم که شايد کسی به آنها توجهی ندارد. بعنوان مثال، نام عبدالله، پدر پيامبر، که در فرهنگ کوچه بازاری ايرانيان به آدمهای خل و پپه و بی دست و پا اطلاق ميشود. حتما شنيده ايد که وقتی کسی ميخواهد سر کسی را کلاه بگذارد، مخاطب ميگويد: چـی فکر کردی مگه من عبدالله ام؟!

5- و اما شيطان! استاد گرامی شما کتاب مرا به نام (.............) خوانده ايد. جالب است که من و شما ، پيش از اينکه يکديگر را بشناسيم، هر دو از سفـر پيدايش تورات در کتابهايمـان يـاد کـرده ايم و نظريات مشابهی را ابراز داشته ايم. ميخواهم بگويم که افکار ما چقدر به هم نزديک بوده و در واقع وقتی که من کتاب شما را ميخواندم در بسياری از قسمتها احساس ميکردم که دارم صفحات ذهن خودم را ورق ميزنم. من نيز پيش از اين به مقام شيطان بعنوان نماد عقل انديشيده بودم. گرچه آنرا به اين شکل در کتابم مطرح نکردم، چون با توجه به روند داستان، ضرورتی نداشت. به هرحال تعبير شما از شيطان بعنوان نماد عقل و خدا بعنوان نماد ايمان تعبير بسيار بسيار درستی است. اما بايد توجه داشت که اين تعبير، تنها در نمادهای اديان سامی کاربرد داشته و تاميم آن به اديان آريايي، با توجه به شکل اين نمادها، قدری از استحکام منطق سخن ميکاهد. اشاره من دقيقا" به قسمتی است که شما فرموده ايد، ((زمان بيکران (زروان) هزار سال قربانی داد (يا به گفته بعضی از متون نيايش کرد) تا صاحب فرزندی گردد. وقتی زايش او به درازا کشيده شد، «شک و ترديد» به دلش راه يافت و در اثر همين «شک و ترديد» اهريمن در وجود او پيدا شد.)) و نتيجه گيری کرده ايد که اهريمن آريايي نيز ثمره شک و ترديد است. اين تعبير شايد به ظاهر درست باشد. ليکن شک و ترديد شيطان سامی به فرمان خداوند بر بوسيدن پای عزيز دردانه اش، آدم که نشان از عقل شيطان دارد، با شک و ترديد زروان در جد و جهد خود او، در نيايش و قربانی دادن برای بارور شدنش که نشان از ياس و نا اميدی زروان دارد، کاملا" متفاوت است. سوال من اين است، آيا زروان خدا و مهتری داشت که به درگاهش دعا و نيايش کند و يا برای او قربانی بدهد؟ خير! پس نيايش زروان، دريوزگـی بنده ای پست، در برابر خدا و مهتری بزرگ نبوده و در واقع اين دعا و نيايش، عشق و خواستنی است که او را به سوی هدفی و ثمره ای سوق ميداده. همان عشق و خواستنی که در وجود شما باعث ميشود، کتاب ارزشمندی مانند بشارت بنويسيد. همان عشق و خواستنی که اديسون را وادار ميکند تا هزاران بار ساختن لامپ برق را آزمايـش کنــد. شک و تـرديد در چنين عشقی، بی گمان نا اميدی به حساب مي آيد نه عقل. و اهريمن آريايي در واقع ثمره نا اميدی است. توجه داشته باشيد که دين آريايي ميگويد رفتار نيک، کردار نيک، پندار نيک، پندار نيک، پندار نيک. يعنی نيک بيانديش. اما دين سامی ميگويد قل: اشهد ان لا اله الله. يعنی لازم نيست فکر کنی. فقط شهادت بده و اعتراف کن که الله خدای واحد توست و هيچ چيز ديگر بجز او نيست. به عقيده من ريختن اين دو ديدگاه در يک قالب، منصفانه نيست. من انتقاد ديگری نيز به اين جمله شما دارم. استاد گرامی، در واقع بسياری از ايرانيان، چه ايرانيان داخل کشور و چه ايرانيان خارج از کشور، هيچ آگاهی و اشرافی به اسطوره های ميهنشان ندارند. بسياری از آنها حتی شايد اسم زروان را هم نشنيده باشند. و حال شما در جمله آورده ايد که : ((زمان بيکران (زروان) هزار سال قربانی داد تا صاحب فرزندی گردد. وقتی زايش او به درازا کشيده شد، «شک و ترديد» به دلش راه يافت و در اثر همين «شک و ترديد» اهريمن در وجود او پيدا شد.)) بدون اينکه هيچ نامی از اورمزد آورده باشيد. درنتيجه، خوانندهء ناآگاه، تصور خواهد کرد که زروان مادر اهريمن است. يا اينکه دين زروانی نوعی از شيطان پرستی است. و يا اينکه اهريمن فرزند زمان است. به هر حال اين نقص، خواننده را گمراه کرده و اين موضوع با توجه به تلاش و کوشش سخاوتمندانه شما در جهت بالا بردن آگاهی خوانندگان، شايسته است که اصلاح شود. پيش از اين نيز عرض کردم که کتاب شما حاوی مطالب بسياری است که ميشود روی هر پراگراف آن ساعتها بحث کرد. اما با پوزش از اينکه سخن من راجع به اين پاراگراف قدری به درازا کشيد، باز هم اجازه ميخواهم، نکاتی را من باب تفاوتهای خدای سامی با اورمزد همچنين شيطان و اهريمن متذکر شوم. البته من به خوبی ميدانم که شما بيشتر از من به اين مسائل اشراف داريد. اما وقتی که من کتاب شما را ميخواندم تفاوتهای نمادهای سامی و آريايي ذهن مرا به خود مشغول ساخت. در اديان سامی شيطان خود مخلوق خداست. و معلوم نيست چرا خداوندِ نماد نيکی، خالقِ نماد زشتی و پليدی ميشود. اما در باورهای آريايي، اورمزد و اهريمن با هم متولد ميشوند و هيچکدام خالق و مخلوق يکديگر نيستند. در اديان سامی، نماد زشتی سالهای سال در برابر نماد خوبی تعظيم و تکريم ميکرده و تنها يکبار که عقلش را بر ايمانش ترجيح ميدهد، تبديل به نماد بدی شده و از لحاظ شخصيتی به اندازه خود خدا اهميت پيدا ميکند. اين نکته که جان کلام کتاب شما به حساب مي آيد، نشان دهنده اين است که اديان سامی چه دل خونی از عاقلان دارند و آنرا با نماد بدی يکی ميدانند. در صورتيکه آرياييان در نماد سازی هايشان حساب شده تر عمـل کـرده و هيچگـاه با چنين افسانه هايي خرد انسان را در مظان اتهام قرار نداده اند. چرا که در اديان خدا محور سامی، ارزش اصلی قدرت بوده و در اديان انسان محور آريايي ارزش انسان به خرد اوست. در اديان سامی خداوندِ نماد نيکی جهان را خلق ميکند. و عجيب اينجاست که جهان ساخته شده به دست نماد نيکی چرا مطلقا" نيک نيست؟! اما در باورهای آريايي جهان، مشترکا" به دست اورمزد و اهريمن ساخته ميشود. اين نکته اساس باورها، انديشه ها، ادبيات و عرفان مشرق زمين ميباشد. رد پای اين طرز تفکر را ميتوان از خاور دور که جهان را به دو نيروی يين و يانگ تقسيم ميکنند تا اشعارعارفان مهين خودمان جستجو کرد. بعنوان مثال مولوی ميگويد: مرده بدم، زنده شدم، گريه بدم، خنده شدم////////دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم. که تمامی اين شعر چيزی نيست جز تقابل اهريمن و اورمزد. بدين ترتيب به نظر ميرسد که پدران آريايي ما، با علمی که مردم در شش هزار سال پيش داشته اند، در اسطوره سازی هايشان منطقی تر و خردمندانه ترعمل نموده اند. که اين خود نشان دهنده احترام آرياييان به خرد آدميست. ميخواهم باز هم اشاره ای به شکل خلقت در باورهای آريايي داشته باشم. البته قصد من اين نيست که بخواهم با علم امروز باور گذشتگان را، به روند خلقت، چه در اديان سامی و چه در اديان آريايي، تحقير کنم. چرا که اصولا" تحقير باور گذشتگان را با علم امروز، کاری شرافتمندانه نميدانم. بشر امروز از لحاظ علمی وزنه بسيار سنگينی است که نبايد بار علمي اش را صرف خرد کردن اسطوره های پيشين کند. گرچه اعتقاد دينی به روند خلقت در دنيای امروز بسيار مسخره و احمقانه به نظر ميرسد، ليکن بايد در نظر داشت که اين باورها و اسطوره ها صاحب احترام و اعتبارند. آنها بخشی از شخصيت پدران ما را تشکيل ميدهند که در دنيای خودشان ميزيستند. و بی شک کار هيچ انديشمندی، به سخره گرفتن پيشينيان نيست. بلکه ميتوان همين اسطوره ها را در دنيای امروزی به شکلی نوين به کار گرفت. همچنان که شما نيز در کتاب بشارت با بهره گيری از نماد قديمی شيطان، جهت آگاهی دادن به انسان های امروزی، بهره جسته ايد. همانطور که شما بهتر از من ميدانيد، در باورهای آريايي، اورمزد ابتدا جهان را به صورت چند عنصر پيش نمونه خلق ميکند. پيش نمونه آب به صورت يک قطره به اندازه تمام آبهای جهان، پيش نمونه زمين به صورت کره ای گرد و هموار و بدون هيچ پستی و بلندی، پيش نمونه گياه به صورت يک شاخه به اندازه تمام گياهان جهان، پيش نمونه چهارپايان به صورت گاوی به نام ايوَکداد و پيش نمونه انسان که همان کيومرث ميباشد. سپس اهريمن با تمام قوا و لشگر شيطانی اش به جان مخلوقات اورمزد می افتد. اما اهريمن چه ميکند؟ او تنها ميشکافد و تفرقه مي اندازد. او با شکافتن زمين باعث بوجود آمدن کوهها، دره ها و درياها ميشود. با خرد کردن گياه پيش نمونه باعث گونه های مختلف گياهی ميشود. با از بين بردن گاو ايوکداد باعث بوجود آمدن تمام جانوران ميشود. و در نهايت کيومرث نيز مي ميرد و از او مشيه و مشيانه و نهايتا" انسانها به وجود مي آيند. مسلما" چنين نگاهی، به هيچ وجه نميتواند در دنيای امروز ملاک درستی برای نگرش به روند خلقت باشد. اما اگر نيک بنگريد در ميابيد که اين شکل خلقت، تشابه زيادی به شکل گيری نهضت های فکری بشر در طول تاريخ دارد. هميشه اورمزدانی همچون زرتشت، افلاطون ، مسيح ، محمد ، مارکس و غيره با تکيه بر خردشان، اساس انديشه ای نوين را بنا ساخته اند و مومنان اهريمنی با تکيه بر ايمانشان انديشه پايه گذاری شده را تکه تکه کرده و به فرقه ها، مذاهب، دسته جات و گروههای مختلف تقسيم نموده اند. مهم نيست که انديشه اوليه را چه کسی پايه گذاری کرده و يا اصلا" آن انديشه درست بوده است يا نه. مهم اينست که به مجرد اينکه اهريمن ايمان، اورمزد خرد را تکه تکه ميکند، جنگهــا، خونريزی ها، اقليت و اکثريت ها، اختلاف طبقاتی ها و تبعيض نژاديها آغاز ميشوند. شايد اين افسانه آريايي پيدايش خلقت، بتواند ايده خوبی برای بررسی اين نهضت های فکری باشد. افسانه ای که برعکس همتای سامی اش، اورمزد در آن نقش خرد و اهريمن در آن نقش ايمان را بازی ميکند. در خاتمه لازم ميدانم ، متذکر شوم که قصد من از تمامی اين سخنان به هيچ وجه تبليغ اديان آريايي نبوده است. چرا که من خود را مطلقـا" ملحـد ميدانـم و خدا را به هر شکل و عقيده ای که باشد مادر خرافات دانسته و هر دينی و هر خط فکر ايدآليستی اجتماعيي را، چه زمينی باشد و چه آسمانی، باعث زوال بشر ميدانم.

6- در اين قسمت ميخواهم به جملات و ايدهای زيبای شما در کتاب اشاره ای داشته باشم. ايده هايي که مرا به وجد مي آوردند و باعث ميشدند که با شور و هيجان به استاد، آفرين و درود بفرستم. البته در قسمت بعدی به اختلاف نظرهای خود، با شما خواهم پرداخت و اميدوارم که استاد با شکيبايي به حرفهای بنده گوش فرا داده و اگر اشتباه از من بود، مرا راهنمايي نمايند. اولين چيزی که توجه مرا به خود جلب کرد تقيه کردن حضرت محمد در مورد آيات غرانيق و ارسال آن توسط خود جبرئيل بود. البته متاسفانه من فرصت نکردم که راجع به اين آيات تحقيق و مطالعه ای داشته باشم. اما به نظرمن اين نکته، نکته بسيار ظريف و قابل تعمقيست که خواننده را به فکر و مطالعه وادار ميسازد. از ديگر پارگرافهای زيبای کتاب پاراگراف آخر صفحه 86 بود که ميگويد: ((واقعيت اين است که من تا زمانيکه ايمان بر عقلم غلبه داشت، خدا را به صورتی که به من القاء کرده بودند، ميشناختم و دوست ميداشتم. اما وقتی که قلبم ريسمان ايمان را گسست و مرا از توهمات ايمانی رهايي داد، به تدريج از خدا دور شدم.)) پاگرافی بسيار زيبا که وضعيت عقل و ايمان در قبال مسائل دينی و انديشه الهی به شکلی کاملا" روشن مشخص ميسازد. همچنان که در جای ديگری نيز از قول ابوالعلاء معری اشاره نموده ايد که ((مردم زمانه ما دو دسته اند: آنان که عقل دارند، دين ندارند و آنان که دين دارند، عقل ندارند)). چنين جملات زيبايي در کتاب شما بسيارند، اما موارد اندکی نيز وجود دارند که با اين ديدگاه متناقضند که من در قسمت بعد به آنها خواهم پرداخت. از ديگر گفته ها زيبا در صفحه نود پارگرافی است که ميگويد: ((پيغمبر اسلام به اين دليل پای فرشتگان را به دين خود کشيد کـه نمـی خـواست پـای خـدا را به معرکه اش باز کند. چون در آنصورت ممکن بود، از او درباره خدا پرس و جو کنند، خدايي که نه او، بلکه هيچ پيغمبری نتوانسته بود شرحی درباره اش بدهد.)) شما به نکته بسيار جالبی اشاره فرموده ايد. اصولا" متوليان دين مهمترين کارشان، شاخ و برگ دادن، داستان ساختن و بسط و گسترش چيزيست، که اصل آن هيچ است. اگر به سخنان متکلمين، آيات عظام و علمای عاليقدر دين توجه کرده باشيد و يا کتابهايی نظير توضيح المسائل، حليت المتقين و ديگر کتب دينی را مطالعه کرده باشيد، درمي يابيد که تمامی اين علما، در واقع بيوگرافی نويسانی هستند که بيوگرافی، بيوگرافی نويسان پيش از خود را نوشته اند که آنان نيز کارشان بيوگرافی نويسی پيشينيانشان بوده است. بدين ترتيب در طول 1400 سال، انباری از اطلاعاتی بی معنی و پوچ پديد می آيد که صاحب آنرا عالم عاليقدر ربانی ميدانند. عالم به علمی که در آن هيچ چيز يافت نمی شود و درنتيجه، محصولی هم ندارد. اگر خاطرتان باشد، من در يکی از نامه هايم به شما نوشته بودم که من هرگز دوست ندارم وارد بحث راجع به خدا، عشق و روح بشوم. چرا که اين سه موضوع آنقدر در طول تاريخ شاخ و برگ پيدا کرده و چيزهای متفاوت به آنها چسبانده شده، که بحث کردن در مورد آنها هيچ فايده ای ندارد. همينکه بدانيد خدا پوچی پر زرق و برق و پر شاخ و برگ است که نبايد به آن نزديک شد، کفايت ميکند. و اما زيباترين پاراگراف کتاب به نظر در صفحه 230 بود. اين پاراگراف قدری طولانی است و من آنرا کوتاه ميکنم. در اين پاراگراف نوشته شده: ((مگر تلاشهای زرتشت برای پايين کشيدن خدايان متعدد از مقام خدايي کار کوچکی بود....(تا آنجا که ميگويد) ...مگر امثال علی دشتی سعيدی سيرجانی و دهها و صدها تن ديگر به خاطر گفتن حقايق مرگ توام با شکنجه را نپذيرفتند.)) شايد تصور کنيد که من غلو ميکنم. اما واقعيت اين است که وقتی من به اين پاراگراف برخوردم، بی اختيار به احترام شما ايستادم. شما در اين پاراگراف، زرتشت، موسی، عيسی، محمد، مانی، سقراط، ابن مقفع، حلاج، سهروردی، گاليله، کسروی، سيرجانی و غيره را در کنار هم قرار داده ايد. افرادی که خطوط فکريشان کاملا" متفاوتند. با ديدی بدون غرض و با شعوری در حد يک انديشمند راستين، همه را به يک چشم نگاه کرده و جد و جهد تمامی آنها را ستوده ايد. حقيقت اين است که چنين ديدگاهی در ميان ما ايرانيان کم است. ما ايرانيان عادت داريم که يا از بزرگانمان بت بسازيم و يا ديو. بگذاريد با تمام وجود بگويم: من به شما که صاحب چنين انديشه ای هستيد افتخار ميکنم و اميدوارم که افرادی مانند شما، الگوی جوانان ايران باشند. در صفحه 236 آمده است که : ((اگر امروز دست از سر خدا برداريم و همه گناهان را به گردن طايفه آخوند بياندازيم، فردايي نه چندان دور، گروه ديگری سر بر ميدارند و به شيوه ديگری مردم را به مذبح دين و مذهب ميبرند.)) اين نيز به عقيده من از جملات زيبای کتاب است که وظيفه انديشمند امروز را به روشنی مشخص ميسازد. ضمنا" تعبير شما از((مذبح دين و مذهب)) تعبير بسيار زيباييست. برداشت من از اين تعبير اين است که ((ممکن است دين و مذهب سر ما را نبرد و ما را ذبح نکند، اما بی شک عقل ما را از ما خواهد گرفت که آن نيز نوعی ذبح کردن است.)) و آخرين جمله ای که من ميخواهم بعنوان جملات زيبای کتاب از آن ياد کنم آنست که در صفحه 243 آمده است: ((من بر خلاف کسانی که ميخواهند حکومت اسلامی را سرنگون سازند، به دنبال آن هستم که خدای اديان توحيدی و در راس آن الله و اکبر اسلام را از خدايي بياندازم.)) کاش اپوزيسيون، انديشمندان و ديگر افراد فرهنگ ساز ايران نيز، چنين هدفی را دنبال کنند. چرا که نياز امروز ايران به فرهنگسازی به مراتب بيش از براندازی است.

7-حال ميخواهم به نقاط اختلاف خود با بعضی از جملات کتاب (بشارت) بپردازم. البته من تنها نظر خود را بيان ميکنم و به هيچوجه خود را در حدی نميدانم که بخواهم، نظريات و يا کتاب شما را اصلاح کنم. در صفحه 125 پاراگرافی هست که ميگويد: ((مشکل در اينجاست که چراغ عقل هميشه در اختيار عقلا نيست. دکانداران دين و پايه گذاران ايمان نيز برای دربند کشيدن پيروان خود از چراغ عقل استفاده ميکنند...)) به عقيده من اين جمله کاملا" نادرست است. تصور کنيد عربی که 1400 سال پيش، شمشير بر گردن پدران ايرانی ما گذاشت و گفت بگو لا الا اله الله، برای به بند کشيدن پدران ما چه مسئله عقلانيي را مطرح کرده بود؟ آيا شما اسم آن شمشير را عقل ميگذاريد؟ و يا کسانی که در همين انقلاب خودمان، دختر باکره ای را محکوم به اعدام ميکردند و چون باکره بود به او قبل از اعدام تجاوز ميکردند و ايمان داشتند که کارشان هم الهی و درست است، چه رويهء عقلانيي را پيش گرفته بودند؟ به عقيده من هيچ مومنی نمی تواند صاحب عقل باشد. حتی مادر من که از روی عشق مادری، به خوبی من ايمان دارد، به واسطهء ايمانش نمی تواند خوبی يا بدی مرا عاقلانه قضاوت کند. مومنين شايد صاحب ثروت، قدرت و تبليغات وسيع باشند، ليکن به خاطر ايمانشان، هيچ راهی به دامنهء عقل ندارند. همچنين در صفحه 287 پاراگرافی هست که ميگويد: ((در اين هنگام شاهد يکی شدن خدا با شيطان بودم، آنرا به فال نيک گرفتم اميد پيدا کردم که پايان جدايي ((ايمان و عقل)) يا ((خدا و شيطان)) همانند آغاز حيات، سرچشمه برکت و سرآغاز دوران جديدی در روند حيات انسان باشد.)) به عقيده من چنين وصلتی را نه تنها نميشود به فال نيک گرفت، بلکه بسيار هم وصلت شوم و ناميمونی است. اين همان وصلتی است که علم حکمت را در اوايل قرون وسطی پايه گذاری نمود. همان چيزی که فيلون يهودی را حدود صد سال قبل از ميلاد مسيح ، بر آن داشت تا دين يهودی را از حالت پند و اندرز با حکمت يونان بياميزد و بنيان گذار شيوه متکلمين گردد. متکلمينی که در واقع فيلسوفان دروغين هستند. پس از آن نيز مسيحيان و مسلمان هم همين روش را پی گرفتند. ((و به متابعت تعاليم تورات و &#