- با درود
فراوان به شما که دعوت ما را پذیرفتید.
*آقای زاگرسی کمی از خودتان بگویید.
وقتی می
خوام در باره ی خودم، سخن بگویم، می مانم که چه باید گفت؟
و از چه چیزهایی باید حکایتها کرد؟. و چه چیزهایی اصلا
ارزش گفتن دارند؟. معمولا انسانها یا از روی عادت یا از
روی آنچه که معمول و مرسوم است در باره ی خودشون حرفهایی
را بر زبان می رانند. من امّا نمی دانم کدام یک از ابعاد
خودم را به دیگران معرفی کنم. چونکه هر بُعدی و گوشه ای
را که بخواهم در کلماتم بر زبان برانم، خود به خود، ابعاد
دیگرم در تاریکی می مانند و نمی توانم چهره ای تمام عیار
از خودم عرضه کنم. اگه خودم را « تمام رِخ و عریان » نیز
جلوه دهم، آخرش بخشی از من ، پنهان از انظار دیگران می
ماند. انسان دوست داره، زیباترین ابعاد شخصیّت وجودی خودش
را در معرض دیگران بگذارد. مثل میوه فروشانی که برای فروش
میوه های خود، دستمالی به دست گرفته اند و تلاش می کنند
تمام ظواهر میوه ها را بسابند و بسابند و برّاق کنند و سپس
در زیر نورهای مخصوص، آنها را عرضه کنند تا هم، آب از دهان
مشتریها بریزند، هم مارک اعلاء بودن و فروش میوه های دکّان
خود را تضمین کرده باشند. ولی من حسّ می کنم و بر این
اندیشه ام که انسان را باید بدانگونه که هست در تمام ابعاد
وجودیش دید و شناخت و ارزشیابی کرد. حتّا معتقدم اگر قرار
است انسانی را محاکمه ی قضایی کنند، حال به هر جُرمی که می
خواهد باشد، نیک است قُضات و داوران در تصمیمگیری و اجرای
حُکم، مجموعه ی رفتارهای نیک و ستودنی انسان مُجرم را نیز
مدّ نظر بگیرند؛ ولو چنان رفتارهایی، ریختن یک سطل آب به
پای درختی در بیابانها بوده باشد.
چه بسا
آنچه در وجود من، برای دیگران، زشت و پلشت و ناخوشایند و
بی مزه می نمایاند، بهترین رانه ای باشد که مرا به
زیبائیها و زیبامنشیها بیانگیزانند. کسی چه می داند؟. آنچه
در باره ی خودم می توانم بگویم، گفتن آن چیزهائیست که مثل
« نبش قبر عزیران خود » می باشد. نه برای اینکه چنین کاری،
عجیب و نامانوس است؛ بلکه فقط به دلیل زجر آور و آزارنده
بودن نفس کار می باشد. منظورم سخن گفتن در باره ی
تجربیاتیست که آدم دوست داره و ترجیح می دهد آنها را در
قبرستانهای متروک « روان و ذهنیّت خودش » بدون هیچ ردّ و
نشانی، گم و گور کنه؛ به جای آنکه بر زبان و قلم جاری کنه.
من بر اساس حکایت مادرم، در یک شب بسیار سرد زمستانی و
یخبندان استخوان ترکاننده در بهمن ماه به دنیا اومدم. اونم
در مطّب پزشک و به روش سزارین!. در خانواده ای شلوغ و پُر
جمعیّت و بسیار فقیر از لحاظ امکانهای معیشتی و مادّی. با
زاییده شدنم به جمع دوازده نفره ی خواهران و برادرانم
پیوستم!. چهار تا از خواهر و برادرانم در همان اوان کودکی
به دلیل امراض عجیب و غریب، جان باختند. من فرزند هفتم
خانواده هستم. شناسنامه ام را شش ماه بعد از تولّدم از
« اداره ی سجل احوالات مرکز استان » برایم گرفته بودند.
طبق حکایت مادرم، من 45 سالم می باشه و طبق شناسنامه ی
رسمی ام، چهل و چهار ساله هستم.
نخستین
قصّه گو در زندگی ام، مادرم بود که با حالتی جادویی و
اسرار آمیز، قصّه های جور واجور را برای خواب کردنم نجوا
می کرد. از قصّه ی « خورشید آفرین و فلک ناز » گرفته تا
« امیر ارسلان نامدار و داستان جمشید جم و ضحّاک ماردوش و
رستم و سهراب » و دهها داستان و قصّه های شیوا و تاثیر
گذار دیگر. مادرم با قصّه گویی هایش مرا به ناکجا آبادهایی
می بُرد که از هر واقعیّتی، ملموس تر و حسّی تر بودند. سفر
به جهان رویاها و خیالات انگیزشی. تحصیّلات ابتدائی ام را
تا دیپلم متوسطه در همون زادگاهم گذراندم تا اینکه طاعون
نکبت بار انقلاب، دامنگیر من نیز شد و راهی برایم نمانده
بود؛ سوای گریز از تیغ خونریز حکومتگران ستمگر و جلّاد
حاکم بر آن وطنی که با تمام تار و پودم، آن را دوست می
دارم؛ ولو در دست بی لیاقترینها به خرابه ای ملعون و زشت
سیما، تبدیل شده باشد. با اقامت ناخواسته و اجباری در
غربت، تلاش کردم که خودم را در مقام « یک ایرانی » بشناسم.
این بود که برغم تمام آن خاموشیها و گوشه نشینیهایی که از
کودکی به آنها خو گرفته بودم، این بار بر آن شدم که با
جدّیت و پشتکار به کند و کاو در باره ی چیزی رو آورم که «
چیستی ایرانی بودن مرا » رقم می زد. عطش آموختن و جستجو و
فرو ریختن سیلاب پرسشها در اعماق وجودم باعث شدند که به هر
گوشه ای برای یافتن پاسخ، سر بزنم. دریغا که هیچ کجا،
پاسخی در خور نیافتم؛ زیرا آنچه مرا بی قرار و نا آرام و
شعله ور می کرد، پاسخها نبودند؛ بلکه خود پرسشها بودند که
وجودم را دم به دم، ملتهب و حیران و شکّاک نگاه می داشتند
و حسرت یافتن پاسخ را می طلبیدند و خواب و آرامش را از من
می ربودند.
برای
یافتن پاسخهایم به دانشکده های فلسفه و تئولوژی و ادبیّات
و تاریخ و هنر و حقوق و زبانهای بیگانه رفتم؛ ولی هر
بار، سرخورده و نا امید بازگشتم به سوی خودم و غرق در
انجماد سردسیر پاسخهای نارسا ماندم. چیزی در من بود و هنوز
هست که از اعماق وجودم می سوخت و آتشفشان وار، خودش را بر
سطح ذهنیّت و آگاهبودم با شور و اشتیاق می گستراند و در
تار و پود رگهای وجودم، مثل خون، پیچ و تاب می خورد. تصوّر
می کردم که در دانشکده های فلسفه و تئولوژی و امثالهم می
توانم پاسخ پرسشهایم را بیابم؛ ولی افسوس که آنچه تجربه
کردم، « اصول خشک مدرّسی و تعلیمی » بود که مرا از هر نوع
درس تعلیمی و آتوریته ای و بی روح، دلزده کرد و گسلاند. من
آرزومند انگیزنده گانی بودم که « اهریمن وار، بسان سقراط
»، مرا در یافتن پاسخهایم به سعی و کوشش خودم و به قوّه ی
مغز و شعور و نیروی تمییز و تشخیص فردی ام، یاور و مددکار
باشند؛ نه اینکه باری بر دوش ذهنیّت و روانم شوند. بعد از
پشت کردن به دروس تعلیمی / تدریسی دانشکده ها، وقتی
زندگینامه ی متفکّران و فیلسوفان نامدار و تاثیر گذار را
مطالعه می کردم و می دیدم کثیری از آنها، همین تجربه ی مرا
از دروس دانشکده ها داشته اند، فهمیدم که گریختنم از «
کلاسهای مدرّسی دانشکده ها »، کار بسیار خردمندانه ای بوده
است، هر چند تا همین امروز، مجبور بوده ام کفّاره ی
سرزنشها و نکوهشهای خانواده و اطرافیانم را برایم چنان
کاری تاب آورم. ولی خُب! من در جستجوی چیز دیگری بودم و
هنوز نیز هستم.
1- بفرمایید از چه زمانی کار فرهنگی و ادبی را آغاز کردید؟
آیا اولین نوشته هایتان را هنوز بیاد دارید؟
نخستین
نوشته ام، توصیفی بود از مناظر روستای زادگاهم. با اشتیاقی
خاصّ و مهری که به طبیعت داشتم. کلاس پنجم دبستان بودم.
ولی دیگه چیزی ننوشتم تا یک سال قبل از انقلاب که به
نمایشنامه نویسی علاقه پیدا کردم و نمایشنامه ای به اسم «
مش حسن قهوه چی » نوشتم و با همین نمایشنامه در سطح
استان، مقام اول را نصیب خودم کردم و پاداشمم نیز، رفتن به
اردوهای رامسر بود. بعدش که دیگه دوران سیاه انقلاب بود و
حدیث سوختنهایی که هنوز پایانی برای آنها نیست. در آن
سالهای سیاه تا لحظه ی خروجم از میهن، هیچ چیزی ننوشتم و
فقط مطالعه به دنبال مطالعه بود که اوقات مرا صفا آمیز می
آراست.
2- مشوّقان شما در این مسیر چه کسانی بودند؟
من، هیچ
وقت، مشوّقی نداشتم. کاشفین استعداد داشتم، ولی مشوّق و
راهنما و سنجشگر و پرورنده ی استعدادهایم، اصلا و ابدا.
شاید علّتش به این برمی گرده که من، انسانی تکرو و جمع
گریز و ضدّ آتوریته و تلخگو و گوشه نشین و خیلی کم حرف
هستم. همینطور مجیز هیچکس را نگفتن و در مجامع مختلف،
شرکت نکردن و اهل ساخت و پاختهای محفلی و فرقه ای و حزبی و
سازمانی نبودن. شاید!. نمی دانم. یادم نمی رود اون شب
زمستانی را که داشتم کتاب « ربه کا »، نوشته ی « دافنه
دوموریه » را با ولع و کنجکاوی می خواندم و آنچنان غرق در
کتاب شده بودم که فقط مشت و لگد و فحش و فحشکاری برادرم،
مرا به خود آورد. یه دفعه متوجّه شدم که ساعت سه نیمه شب
می باشه و من از شوق مطالعه، اصلا خواب به چشمانم راه
نیافته بود. چه کتک مفصّلی خوردم!. ولی هیچوقت شور و
اشتیاق و مهر به کتاب و مطالعه تا همین امروز از وجودم،
رخت بر نبست که نبست. چه غذاهایی که به دلیل غرق شدن در
بحر مطالعه ی کتابها سوزوندم و شکم گشنه سر به بالین
گذاشتم. چه مسیرهای عوضی و طول و دراز و سرگردانی که با
قطارها و اتوبوسها پیمودم و هنوز می پیمایم. چه خریدهای
اشتباهی که کردم و هنوز گرفتار چنین خریدهایی هستم. امان
از غرق مطالعه شدن و سیر و سیاحت در افکار رُباینده!. هر
پولی که اجرت کارهایم می گرفتم، فقط خرج خرید کتاب می کردم
و کتاب و کتاب و نشریه. یه دبیر تاریخ داشتم در دوران
دبیرستان که خیلی انسان شریفی بود. یه روز مرا به تصادف که
دنبال کاری رفته بودم در چهارباغ اصفهان دید. به زور، دستم
را گرفت و گفت همراه من بیا!. هر چقدر گفتم کجا می خواهی
مرا ببری، گفت فضولی نکن!. فقط همراه من بیا!. مرا برد به
یه کتابفروشی بزرگ و یازده جلد کتاب قطور در باره ی تاریخ
ایران و جهان برایم خرید. هر چقدر خواهش و التماس که من
نمی تونم اینها را قبول کنم، گفت اگه نگیری. پدرت را می
سوزونم!. من محبور بودم سالها از ترس برادرانم، کتابهایم
را مخفی بخرم و مخفی بخونم و مخفی نیز بکنم. انگار که
مخفیکاری، یه سنّت دیر پایی در جامعه ی ایرانی باشه! و فقط
صفت بارز حکومتهای مستبد و زورگو و ستمگر نیست. تنها کسی
که استعداد های مرا تمییز و تشخیص داد و همچون ستاره ای
نورانی در آسمان زندگی ام درخشید و ناگهان، ناپدید شد،
آموزگار زبان انگلیسی بود که وصف ماجرایش را در جُستار «
جویباری از دردهای شعله ور » نوشته ام. شاید از کژبختی یا
شاید هم، خوشبختی سرنوشتم باشد که هیچ مشوّقی ندارم.
البته لعن و نفرین کنها کم نیستند! و وجودشان با این
زبانی که من دارم، اجتناب ناپذیر می باشد. ولی اینها نیز
در ردیف همان نامشوّقان متکلّم به شمار می آیند. بگذریم.
آنقدرها که از مطالعه، لذّت می برم با نوشتن، چندان
میانه ای ندارم و تمام آرزویم اینه که وقت برای مطالعه،
بیشتر و بیشتر داشته باشم. چنین آرزویی نیز در این دنیای
شتاب آمیز لحظه ها و مسائل « بقاء و روزمره گی »، باور
کنید در حُکم یافتن گنج رایگان و باد آورده می باشه.
3- شما با نوشتن بدنبال چه هستید؟
با نوشتن
به دنبال واقعیّت پذیر کردن مطلق هیچ چیز خاصّی نیستم.
نوشتن برایم، تفنّن نیز نیست. منبع درآمد و شهرت نیز به
حساب نمی آید. اساسا نوشتن در سرزمین ما، گونه ای رفتن به
هفتخوان آزمونهای مملوّ از خطر و شگفتیها و ناممکنها و
ملعونیّتها و ذلیل شدنها و تنهائیهاست. گونه ای نوشتن
سناریو برای زندگی فردی خود با سرانجامی نامعلوم و غافلگیر
کننده است؛ بویژه اگر در دامنه ی فلسفیدن و سنجشگری سراسر
آن گستره ای باشد که تمام هم وطنان انسان در آن می زییند و
تنفّس می کنند. کسی که به فلسفیدن رو می آورد، تراژدی
زندگی فردی خودش را نیز رقم می زند.
من با نوشته هایم در آرزوی ساختن جهانی هستم که روز به
روز، تمام موکّلان و مروّجان مذاهب و ایدئولوژیها و
امثالهم دارند خشت به خشت آن را رو به ویرانی و نیستی سوق
می دهند. می خواهم جهانی را با نوشته های خودم بیافرینم و
بیارایم که نه تنها شایسته ی زیستن برای فردیّت خودم باشم؛
بلکه اگر تنابنده ای گذرش به « جهانخانه ی من » افتاد،
احساس امنیّت و آسوده گی و شادمانی و آزادی و خوشی داشته
باشد. نوشتن برایم، آهنگسازی پر شور و حال و رامشگری در
جهانیست که آلوده ی مارش عزا و جنگ می باشد و جانهای آزاده
ای همچون من در این بینابین، هیچ منفذگاهی به سوی « آزاد
زیستی و آزاد اندیشی » نمی بینند که نمی بینند.
4 - آقای زاگرسی از آخرین کتاب در دست انتشارتان برای
خوانندگان بگویید.
در طول
سالهای غربت – محکومی، موفقّ شدم فقط یکی از کتابهایم را
با سرمایه ی خودم منتشر کنم و در حوزه ی بسیار معدودی از
خوانندگان علاقه مند، پخش کنم. تا امروز نیز یادداشتهای
مختلف و پراکنده و نصف و نیمه داشته ام که روی هم تلنبار
شده اند و الان مدّتیه، همّت کرده ام و دارم نم نم، آنها
را جمع آوری و ویراسته و مرّتب می کنم. چاپ و پخش آنها از
عهده ام بیرون است؛ زیرا نه هزینه اش را دارم نه امکاناتش
را نه روابط آنچنانی با لابیرنت انتشار. ولی اگر روزی
روزگاری، وطن، وطن شد و ناشران دلسوز و فرهنگپروری وجود
داشته باشند، شاید کسی یا کسانی پیدا شوند که به انتشار
آنها ساعی و راغب شوند؛ و گر نه اینها نیز بسان « طعمه ی
غزواتی که ایرانزمین باشد »، به آسیاب زمان خواهند ریخت و
جزء کتابهای سوخته به حساب خواهند آمد. گردآوری همین
یادداشتها و پیرایش آنها در این هول و ولای وانفسای غربت و
زنده بودنهای تعجیلی / اضطراری، خودش بسیار وقت می برد و
باور کنید، نوشته ای که ارزش مانده گاری و خواندن داشته
باشه، نوشتنش در چنین وضعیّتهایی، شقّ القمر کردنه!. حدس
می زنم اگه تمام نوشته هایم را با حذف و حک و اصلاح بتونم
مرتّب و منظّم بکنم، چیزی در حدود پانزده الی هفده جلد
کتاب دویست و پنجاه صفحه ای بشوند. بسیاری از آنچه را که
نوشته ام نیز حذف و به دور خواهم ریخت. با پُرگویی و تکرار
نویسی، چندان میانه ی خوبی ندارم. ممکن است ناخودآگاه، در
نوشته هایم، بسیاری جاها، مطلبی را تکرار کرده باشم. برای
همین نیز، ترجیح می دهم به جای افزودن بر فضای اغتشاش و
هرج و مرج نویسی، بکوشم آن چه را نوشته ام، پاکیزه و سلیس
و روان و دلچسب در اختیار دیگران بگذارم. به قول معروف: «
در خانه، اگر کس هست، یک حرف، بس است!. ».
5- چه انگیزه ای باعث شد تا نوشتن را جدّی بگیرید؟
تاریخ
فلاکتبار و فاجعه آمیز ایران و حکومتگرانی که تمام همّ و
غمشون فقط سرکوب و غارت و تجاوز و زورگویی و ستم و اجحاف و
کُشتار و خونریزی و ساختن اسارتگاه و زندان و محبس و شکنجه
گاه و امثالهم در حقّ ایرانیان بوده است و همچنان می
باشد. نوعی احساس مسئولیّت و مدیونی به مام وطن که اینقدر
مهربان و با گذشت و شایسته ی درودها می باشد؛ ولی نود و نه
درصد حاکمان بر آن، هیچگاه شعور قدر دانی و پروررش آن را
نداشتند و هنوز نیز ندارند. البته این را بگویم که برای
من، هیچ چیزی در جهان آدمیان، شاید جدّی تر از خود آدمها
نباشند. من دوست داشتم، چنین جدیّتی را در زندگی فردی خودم
آزمایش کنم و به محک بزنم. نتیجه این شد که داستان «
جدیّتهای من »، حکایت قمار باخته ای هستند که شوق بازی را
در وجودم، سوزان و آتش افروز نگه داشته اند؛ نه حسرت
بازپس گرفتن تمام آن چیزهایی که تا امروز باخته ام.
نوشتنهای جدّی ام همانا « شوخکاریهای شادخوارانه و
بازیگوشهای طنز آمیز » با تمام « جدیّتهای جبری روزگار »
می باشند.
6- کتاب جدید شما با کتابهای دیگر شما چه تفاوتی دارد؟
(اگر در دست انتشار دارید)
تفاوت
کتابهای یک نویسنده مثل تفاوت فرزندان همان نویسنده می
باشند. بهره ای از او را دارند؛ ولی هر کدام نیز خصوصیّات
خود را دارند. کتابهای ناتمام من، هیچ تفاوت چشمگیر و ضدّ
پرنسیپی وجودم در آنها نیست؛ زیرا در هر کدام از آنها،
بخشی از تامّلاتم را عبارت بندی کرده ام . شاید با کنار هم
گذاشتن پازل کتابهایم بتوان سیمای مسائل فکری نویسنده ی
آنها را دریافت و شناخت. با پاره اندیشه ها و جُستارهایم
می خواهم آن چیزی را بر زبان و کلام، پدیدار کنم و بشناسم
که هزاره ها در وجود « من تاریخی / فرهنگی ام »، محکوم و
اسیر مانده بود. تفاوتی اگر هست، تفاوت تجربیّات من نوعی
در مقام فردیّت و سپس در مقام « انسان ایرانی » با دیگر
هموطنانم و دیگر انسانهای کره زمین می باشد. همین.
7- چه زمان وارد بازار خواهد شد؟
کدام
بازار؟. و کدام خواننده؟. و کدام ناشر مسئول و دلسوز و
دلیر؟. من وقتی برای مثال می بینم « استاد منوچهر جمالی »
می آید و تمام دار و ندار خودش را به پای درخت « فرهنگ
مدام در حال لت و پار و کوبیده و تحقیر و پایمال شده ی
ایرانی » می ریزد و با غمخواری و بیدار وجدانی و مسئولیّت
تام به پای بار و بر دادن این درخت دائم بریده و قطع شده و
هرگز مجال بالنده گی نداشتن، صرف می کنه و آثارش را در
بسیاری از کشورهای باختری، تحریم می کنند یا زیر میزی، رد
و بدل می کنند، اونوقت از هر چیزی که اسمش، بازار کتاب است
و کتابفروش و کتاب عرضه کن و کتابنویس و کتابگزار، جدا
خنده ام می گیرد. خنده ای از سر دردی جانسوز و التیام
ناپذیر. نزدیک به سی سال سپری شدن از انتشار « خون دل
خوردنها و پژوهشها و افکار و ایده های تکاندهنده ی این
متفکّر بی همتا »؛ آنهم با هزینه کردن تمام دار و ندار
خودش، هنوز که هنوز است از میان اینهمه مدّعیان هارت و
پروت دار عرصه ی مثلا « فردوسی شناسی و شاهنامه شناسی و
ایرانشناسی » نمی توانید یک نفر را در سراسر کره زمین پیدا
کنید که بر وجود این انسان دلیر و آگاه و بیدار وجدان، یک
« آفرین خشک و خالی » گفته باشد. وقتی که « استاد منوچهر
جمالی » می آید و هزاران بار بر یکی از « پرنسیپهای فرهنگ
باهمستان ایرانیان = خدشه ناپذیری جان و زندگی » در افکار
و جُستارهایش، تاکیدهای مبرم می کند و هرگز « هیچ انسان
آفرینگویی » به صدا در نمی آید؛ آنهم جایی که حکومت فقاهتی
همچون مور و ملخ و پشه، ایرانیان را یک به یک از دم تیغ
الهی می گذراند، من در قعر ناباوریهای تاسف آلوده ی خودم
فقط می توانم بخندم و بخندم و بخندم. چونکه دیگه، هیچ
اشکهایی برای گریستن ندارم و حوصله و دل و دماغی نیر برای
سرزنش کردن نیست که نیست. جدا که تُف به فهم و شعور چنان
مدّعیانی؛ چنانچه به راستی، فهم و شعور و وجدانی داشته
باشند البته.
من می
پرسم آیا فاجعه ی سکوت مغرضانه و سی ساله ی چنان مدّعیانی،
نشانگر قهقرائی و نابودی آن چیزی نیست که « عنصر ایرانی »
خطاب می شود و در هیچ کجای جهان نمی توان نشانه ای از آن
را دید؛ غیر از لفّاظیهای یک عده کوتوله مغز چیز نویس که
با بند و بستهای مافیایی « مرید و مرید بازی و دستمال یزدی
در دست گرفتن » به یکدیگر زنجیر شده اند و از ترس همدیگه،
جرات ندارند حتّا نخستین درس کلیدی « فردوسی توسی » را که
همان « آفرینگویی » می باشد در حقّ « متفکّران دلیر و
رادمنش و گشود فکری همچون استاد منوچهر جمالی » با جان و
دل، فریاد بزنند؟. حال اگر چنان استادان مدّعو، استعداد
اندیشیدن و بازشکافی و سنجشگری و سرندکاری و ایده پروری
محتویّات فرهنگ ایرانزمین را ندارند، دست کم، شعور
آفرینگویی را که می توانند داشته باشند؟. یا چگونه است؟.
ولی کو؟. کجا؟. و چه زمانی؟. نه! در چنین وضعیّت اسف بار،
باید تصوّر وجود هر گونه « بازاری » را برای کتابهایم، چه
امروز، چه فرداها فراموش کنم و با مُردنم، همه چیز را به
گور ببرم. اجتماع تحصیل کرده گانی که ظرفیّت و درایت و
هوشیاری و مسئولیّت شناخت و انگیخته شدن و نیوشیدن افکار و
ایده های « متفکّری همچون استاد جمالی » را ندارند، من
یکی، هیچوقت، محلّی از اعراب برای آنها نخواهم داشت که
نخواهم داشت. این جماعتهای محفلی که همیشه دنبال مجیز گو و
نون قرض ده و به به و چهچه گو می گردند؛ طرفی نیستند که
آدم بخواد امیدی به جیرجیر کردنشون داشته باشد. منم آدمی
هستم که با تمام وجودم از سرسخت ترین سنجشگران هر گونه
سرافکنده گی و خوشامد دیگران سخن گفتن می باشم. بهتر و
پسندیده تر است که آدم برای رادمنشیها و گستاخیها و سلیس و
صریح سخن گفتنهایش، قرنهای قرن در گمنامی و ملعونیّت
بماند؛ ولی هیچگاه برای دو روز، شهرتهای آبکی و محفلی،
مجیز هیچ مستبد و ابلهی را نگوید و آب بیار هیچ « حماقت
جمعی و فرقه ای و گروهی و حزبی و آکادمیکی و امثالهم » نیز
نباشد که نباشد.
8- چرا کتابهایتان را به زبانهای دیگر ترجمه نمی کنید؟ اگر
تصمیم به اینکار بگیرید کدامیک از آنها را پیشنهاد می
کنید؟
به «
ترجمه»، هیچ اعتقادی ندارم. اساسا ترجمه؛ یعنی تقلیب و
تحریف و کژفهمی و مسخ متن اوریژینال. من می توانم حداکثر
تلاش خودم را بکنم که خیلی ظریف و عمیق به ساختمایه های یک
متن اوریژینال و بینش نویسنده نزدیک شوم؛ ولی هیچوقت نمی
تونم تمامیّت آن تجربیّاتی را در بر بگیرم و بگوارم و بخشی
از هستی ام کنم که نویسنده را تسخیر و سرشار کرده اند. می
توان خورشید را و آتشفشانها را از فاصله ای بسیار نزدیک،
تجربه کرد؛ امّا هیچگاه نخواهیم توانست، خورشید و آتشفشان
را در آغوش بگیریم و همانند آنها شویم. محال است. انسان
فقط می تواند « اوریژینالیته ی فردیّت خودش » را بزیید و
ابعاد خودگستری اش را در کلام و رفتار پدیدار کند. حال در
هر عرصه ای که استعداد و توانمندی و تجربه اش را داشته
باشد. از شعر و شاعری گرفته تا نویسنده گی و سینما و
تئاتر و موسیقی و رقص و پیکر تراشی و غیره و غیره. ترجمه
حتّا اگر استادانه نیز صورت پذیرد، باز آن لطف و تاثیر و
عمق و سر زنده بودن و تازه گی اصالت را ندارد. در ترجمه،
بسیاری از ابعاد متن، ناپدید می شوند و دُرُست با غیبت
ظرافتهای مویگونه است که « درخت سر سبز و شکوفای متن
اوریژینال » از اصالت می افتد و در زبان مقصد به یک تیر
خشک و خالی چراغ برق تبدیل می شود. چه کسی می تواند
سرایشهای « حافظ و مولوی و عطّار » را به یکی از زبانهای
بیگانه، ترجمه کند با همان ظرافتها و عمق و آهنگهای
وجودیشان؟. چه کسی؟. چه کسی می تواند به من بگوید که « رند
و رندی » را در کدام یک از زبانهای اروپایی یا آسیایی می
توان ترجمه کرد؟. چه کسی؟. اینها تجربیّات منحصر به فردی
هستند که مختص ملّت ایران می باشند و نمی توان با هیچ
کلامی به زبانهای دیگر، پسزمینه ها ی تاریخی و فکری و ایده
ای آنها را به زور و ضرب کلامهای مصنوعی و لغت پرانیهای
مضحک و مکانیکی انتقال داد. همینطور برعکسش، تجربیات
دیگران را از زبانهای بیگانه به زبان فارسی با لغت
پرانیهای سخیف و مزخرف و مکانیکی و بی روح و جان.
من تجربه
ی ترجمه کردن را داشته ام و خیلی هم با فوت و فنّ، ترجمه
کرده ام؛ ولی هیچگاه منتشر نکردم. ترجمه هایم فقط برای
آزمایش و تفنّن و ذوق آزمایی بودند. یه بار، چکیده ی یکی
از جُستارهایم را در باره ی « آزاد اندیشی » به زبان
آلمانی نوشتم و برای آنکه از تبحّر خودم و میزان انتقال و
تاثیر گذار بودن، مطّلع شوم، متن خودم را به یکی از
استادان آلمانی دادم که آدم استخوانداری نیز بود. البته به
او نگفتم که نویسنده ی این متن، کیه؟؛ چونکه می خواستم،
بدون رو در بایستی، نظرش را شفّاف و صریح بگوید. وقتی مطلب
مرا خواند. به من گفت. « این متن از لحاظ ساختمان دستور
زبانی و رعایت بسیاری از نکات و شیوه ی فرمولبندی، هیچ عیب
و نقصی ندارد و خیلی نیز منسجم و خوب، پروریده شده است.
ولی یک کلمه از آن را نمی فهمم؛ نه برای اینکه، کلمات یا
جملات ثقیل در آن به کار رفته است؛ بلکه به این دلیل که
نمی توانم بفهمم در پسزمینه ی این کلمات، کدامین تجربیّات
انسان جانسوخته ای، اتراق کرده اند؛ یعنی منظورم
تجربیّاتیست که من، هیچ پیوندی با آنها ندارم ». درست
همین استدلال آن استاد بود که مرا به خود آورد و متوجّه
شدم تجربیّات انسانها و ملّتها از یکدیگر متفاوت هستند؛
برغم آنکه می توانند از لحاظ ظاهری، شبیه همدیگر نیز جلوه
کنند؛ ولی