دیگر
جیر جیر کها هم خوشبخت نیستند
آه میدانم آنها را هم دسبند خواهند زد
حوض خانهء مادر بزرگ ترک خورده
ماهیها دیگر جنب و جوشی ندارند
کفترهای مرد همسایه دیگر جفت گیری نمیکنند
مردان بیکار سر گذر رمقی برای چشمک زدن ندارند
انگار خون در رگهای آنها مرده
دختر زیبای محل به انتظار شاهزاده ای
سگهای ولگرد از گرسنگی نای پارس را ندارند
کودکی سیلی خورده برای آبنباتی سکوت کوچه را می شکند
بوی افیون کوچه مرا گیج می کند
سراپا عصیان میشوم سراپا عصیان میشوم
صدای بانگ قداره بند دستار به سر پتکی بر من می زند
پدر کفر می گوید پدر باز کفر می گوید
مادر فریاد میزند مادر فریاد میزند
سراپای کوچه را کفر گرفته
گلهای میخک خانه ء ما از بوی افیون
معتاد شد ه اند
گلهای رز خانه ئ ما بوئی ندارند آنها هم معتادند
آواز پسرک کولی دست فروش مرا به خود می خواند
زن روسپی با خش خش چادر گل گلی اش می گذرد
مردان شهر ما انگاری همه پیرند
عاشقان من همه گم شده اند
پسران همه قوزی و بهت زده از کنار من می گذرند
دیگر در بنگله های راه آهن کسی انتظار مرا نمی کشد
صندلی های راه آهن بوی دود و خمپاره میدهد
جز مردان قوزی تسبیح بدست که آفتاب مرگ می گیرند
کسی دیگر نماز نمی خواند
در و دیوار شهر ما را کفر گرفته
من به انتظار بارانی نشسته ام
جز صدای تیر خلا ص زندگی چیزی به گوش نمی رسد
و تک سرفه های روسپیان پیر و صدای جیر جیر طنابهای دار
شهر مارا کفر گرفته شهر مارا کفر گرفته شهر ما فراموش شده
کسی دیگر نماز نمی خواند کسی دیگر نماز نمی خواند
پدر فقط کفر می گوید کفر می گوید
دیگر کسی فال حافظ نمی گیرد
همه چیز رو به نابودی است
من به انتظار باران نشسته ام تا بشوید در و دیوار شهر مارا
تا بهت زده گان بیدارشوند پدر باز کفر می گوید
و من سراپا عصیان میشوم و مادر فریاد می زند و پدر باز کفر
می گوید